Showing posts with label کودکی. Show all posts
Showing posts with label کودکی. Show all posts

December 27, 2014

The kid in the dream


انگار معلمی باشم که مقنعه اش کج شده و مانتوش گچی است،
و هنوز شاگردان نفهمیده اند فیزیک نور چیست
و هنوز شاگردانش درکی از شکست نور ندارند
و آن شش حالت جذاب تابش نور به عدسی محدب
چنگی به دلشان نمی زند؛
گاهی بیچاره می شوم.
ابروانی نزدیک چشم ها.
خط هایی بر پیشانی.
 هر واقعیتی اشک بار می شود.
سرم را پایین می گیرم و کار می کنم.
راستی بچه در خواب هایت چند سال دارد؟

ماجراها چه زود به تختخواب می کشد
خانه خالی و دختر هجده ساله در خانه می دهد تختخواب
دختر شوکه می شود قطره ای پخش صورتش
دختر موهای تن پسر برایش عجیب است
دختر خانه ی خالی و تختخواب برایش عجیب شده است
دختر تازه شصتش خبردار شده است
اما دارد خودش را راضی می کند

 بچه در خواب هایت چند سال دارد؟

خیلی طول نکشید که چشمان آبی روشن اش،
صورت سپید بی رنگ دانه اش،
طعم گرم قرمز و اشک به خود گرفت؛
انگار آفتاب به انار خورده باشد.
و کسی که او برایش اشک می ریخت
تلاش کرد انزجار را در صورتش نشان ندهد
بازوش را گرفت و فشرد
مبادا هم را بغل کنند و صدای گریه و خیسی اشک به او نزدیک تر شود
از لابلای گریه گفت: «اح..مقا..نه است که گر..یه می کنم.»
پاسخ گرفت طوری نیست، آرام باش، پیش می آید.

بچه در خواب هایت چند سال دارد؟
ایستاده در موزه ی متروپولیتن نیویورک
نگاه می کند به تکه ای از محراب
که کنده شده از مسجدی تاریخی، خدا می داند کجا،
غم انگیز نیست مسجد بی محراب؟
خوب است که نیویورکیم،
و چشممان به مسجد بی محراب نمی خورد
وگرنه دل خون تر از این بودیم

مگر بچه ها در خواب باید چند سال داشته باشند؟
مگر می شود بچه ها هفت ساله باشند در خواب؟
هفت سال پیش چه شد که  بچه به دنیا آمده است و ادامه دار شده است
مانند رویای امتحان حسابان

 

November 24, 2014

Kid's point of view

 
یادم می آید وقتی شمال شرق پرت تهران زندگی می کردیم، مادرم دست مرا می گرفت، می کشید و همه جا می برد. مثلا یکی از جاهای خوش گذرانی برایم همین پل سیدخندان بود. پل سیدخندان پر از بوق. بوق های زیاد و ممتد. و عتیقه فروشی ها و جوجه رنگی هایی که در پیاده رو به فروش می رفتند. می شود کی؟ می شود بین سال های 71 تا 76.  از همین بارها، خاطرم هست یک بارش رفته بودیم درمانگاهی که مال ارتش بود. آن جا آقایی بود که خیلی خوشرو با مادرم حرف می زد. مادرم خیلی خوشگل بود و هست. یعنی کاش من قیافه ام به مادرم رفته بود. #با احترام به پدرم. در درمانگاه،  من چون ارتفاع دیدم کوتاه تر از آن دو بود طبیعتا با موزاییک های لیز و براق خوش می گذراندم یا مثلا با جیب مانتوی مادرم بازی می کردم. مادرم مانتوی بلند و گشاد اپل دار مخمل طوری پوشیده بود که خب مال مد همان روزها بود.
کمی که گذشت دستم آمد مادرم برای استخدام آن جاست. فهمیدم قرار، مصاحبه ای کاری است. من چه کردم؟ خب من مانند تمام بچه های دماغویی که جلوی فعالیت مادرشان را می گیرند و خانه نشین شان می کنند پاهای مادرم را بغل کردم و خوب یادم می آید فقط به این فکر می کردم که وقتی از مدرسه به خانه بازگردم دیگر مادرم آن جا نیست و چه کسی قرار است به من غذا بدهد تا کوفت کنم. حالا بگذریم که کمی گریه هم کردم همان جا. در راه برگشت به خانه، او با همان صدای آرام و مهربانش، نظر کودک شش هفت ساله اش را  در باب شغل احتمالی اش پرسید که طبیعتا منفی بود.
بعدها مادرم با آن آقای لاسو تماس گرفت و به او گفت که متاسفانه هزینه ی رفت و آمدش نمی ارزد به درآمدی که خواهد داشت و بچه (ی دماغویی که) بی مادر خانه می ماند. از تلاش های دیگر مادرم برای اشتغال هم خبری ندارم. فقط می دانم چند باری که آمار بیکاری و اشتغال را از تلویزیون پخش می کردند، اشاره ی درستی کرد به این موضوع که زنان خانه دار جزو این آمار محسوب نمی شوند.