Showing posts with label بروکسل. Show all posts
Showing posts with label بروکسل. Show all posts

February 11, 2014

Golden Voyage of Sinbad

 
یادتان می آید چندین بار گفته بودم حس می کنم بی خانمان هستم؟ مخصوصا آن دو روزی که در بروکسل خانه ام را تحویل داده بودم و هیچ خانه ای نداشتم. چمدانم خانه ی دوست فلسطینی دوستم بود و خودم خانه ی پسرک بلژیکی؟ اما حالا که در ریچموند هستم همه ی آن حرف ها را پس می گیرم. وقتی آمدم خانه ی خواهرم تمامی معادلات تغییر کرد. از کسی که نگران تحویل و تخلیه ی خانه اش، قبض برق اش، تنهایی سفر کردن اش، و ویزا گرفتن اش بود تبدیل شدم به کسی که نشسته بود و خواهرش برایش آب پرتغال و کیک موز می آورد. تبدیل شدم به خواهر کوچک بی دست و پا. او برود سر کار و برگردد و من بمانم در خانه. همین طور تداوم در خانه ماندن.
برایتان بگویم که در نیویورک در محله ی کوئینز پیش ش. مقیم بودم. به موزه متروپولیتن رفتم. بخش هنرهای اسلامی. یک طور خیلی بدی تحت تاثیر ظرافت آثار اسلیمی قرار گرفته بودم. مثلا  از این که کل محراب یک مسجد را بریده بودند و در موزه گذاشته بودند. به جای خالی یک محراب مسجد قدیمی فکر می کردم که در آن موقعِِ محراب دزدی هنوز نمازگزاران درش نماز می خواندند. و خدا شاهد است من خودم از این که در موزه ای در نیویورک چنین موضعی را بگیرم تعجب کرده بودم.
تمامش این نبود. بعد در موزه ی موما، موزه ی هنر مدرن، یکهو با چیزی آشنا شدم که به هیچ وجه برایم قابل هضم نبود. ماجرا، ماجرای یک فایل صوتی بود. فایل صوتی ای که مونا هاتوم، آرتیست در تبعید و مهاجرت با صدای خودش ضبط کرده بود. از نامه ای که مادرش برایش نوشته بود. نامه را بلند خوانده بود و ضبط اش کرده بود. مادرش چه می گفت؟ مادرش به او می گفت که در آخرین دیدارشان ، برای بار اول در باب چیزهایی باهم حرف زده بودند که پیش تر هیچ گاه در موردش حرف نزده بودند. مادرش گفته بود که چه طور مانند دو خواهر باهم حرف زده بودند. و برای من چه اتفاقی افتاد؟ معلوم است. من یاد تهران افتادم. یاد تهران افتادم وقتی با مادرم گفتگویی عمیق و احساسی داشتم. ماجرا این است: صرف این که دلت برای مادرت تنگ شده باشد، هر نامه ای از هر مادری می تواند دوباره اشک ات را در بیاورد. بعد بعله! من دوباره شروع کردم آبغوره گرفتن. بعدش هم همین طور، با ش. رفتیم فیلمی فیلیپینی دیدیم و باز هم اشک ریختم. انگار که شیر اشک هایم باز شده باشد. از آن به بعد نیویورک و وضعیت کمیک سرخپوست ها همین طور مرا غمگین و غمگین تر می کرد.
و دوباره اندیشیدم که چه در آن بار در بروکسل، که گذارم به دو ایرانی افسرده ی بدبین افتاد و آن دو از مهاجرت حرف زده بودند و بعد یک آبجوی دیگر و آن طور بالا آوردن من در دستشویی و همه جا؛ چه آن بار در آمستردام که سوار دوچرخه بودم و افکار منفی بر من سوار بود و آن طور با ماشین پارک شده تصادف کردم؛ و چه در موزه هنرهای مدرن نیویورک که شرحش رفت؛ در همه حال وقتی خود را ول کردم از دست رفتم. فکر کردم که دیگر هیچ گاه نباید خود را ول کنم. من در آستانه ی ساعت ها گریه کردن بودم، در حین سفری که هیچ قصدی جز تفریح و شادی نداشت. می بایست حداقل نکات غمگین کننده ی سفرم را نادیده می گرفتم.
بعد صبح شد. هنگام بیدار شدن غر می زدم به ش. که نمی خواهم بیدار شوم و نمی خواهم بروم از بلیت اتوبوسم به ریچموند پرینت بگیرم. ش. بی درنگ شروع کرد به مسخره کردن من. در لابلای مسخره کردن اش به من گفت: فلانی! بلند شو از جایت! ببین فلانی! «رفتن رسیدن است.»
و او این حرف ها را همین طوری می زد. انگار که می زند تا کلیشه ها و حرف های شعاری را به سخره بگیرد. تنها اشتباهش این بود که متوجه حال کلیشه زده ی مخاطبش نبود. گیرنده ی این شعار ها که بود؟ ش. این حرف ها را به کسی می زد که ساعت ها از فقر سرخپوست های محله ی کوئینز نیویورک بغ کرده بود، با وضعیت غمگین عشق از دست رفته اش، با سانتیمانتالیسم بعد از خروجش از تهران که بدجور گریبانش را گرفته بود، با صدای غم آلود هاتوم که از روی نامه ی مادرش می خواند، با بهرام گور که با معشوقه هایش در بخش ایران و آسیای متروپولیتن آبتنی می کرد و پایین تصاویر آبتنی اش اشعاری نوشته شده بود که هیچ کس در آن سالن آن اشعار را نمی فهمید.
این حرف ها را به من می زد و من با خود فکر می کردم، فلانی! اول این که اگر ول کنی از دست می روی، و دوم این که رفتن رسیدن است.

January 19, 2014

Bluebird

 
1. من هیچ گاه ادعا نکرده ام که دگم نیستم. همیشه دگم بوده ام و چون ایمانی قوی ندارم، برای ادامه ی زندگی ام به دگم بودن ام احتیاج دارم. مهم ترین چیزی هم که در تمام این سال ها به آن تمسک جسته ام، فمینیسم بوده است. وقتی می گویم فمینیسم، منظورم فمینیسم به معنای عام اش است. هیچ نحله ی خاصی مد نظرم نیست. همیشه با همه شان عشق کرده ام. یعنی برای مشکل دار ترین و بی مغز ترین شان هم خودم را نگرفته ام. فمینیسم شیرین  است. حالا هر چه.
تهران، دادم موهایم را صاف کردم. به مقدار گزافی پول دادم. ته اش آن طور که می خواستم در نیامد. در همان دوره ی زمانی ای هم بود که درگیر افکار وسواسی شدید در باب چاقی ام بودم. یعنی هر جا می رفتم دو سه بار گوشزد می کردم که خیلی چاق شده ام. الان می گویم به تخمم که چاق شدم. می خورم چاق تر هم بشوم. اما آن موقع، هم می خواستم موهایم را صاف کنم، هم می خواستم چاق نباشم. فکر می کردم شده ام یک گونی سیب زمینی. به گوشتی در شکمم فکر می کردم که وقتی کمی خمیده روی صندلی می نشستم می شد به دست گرفت اش. وقتی وارد خانه ی تهران می شدم، دمِ در می رفتم روی ترازو. کس-خلی شاخ و دم ندارد که. هر بار هم به شکلی جدید ظاهر می شود. به دوستانم می گفتم در به کار بستن کوچک ترین موضوعات فمینیستی در زندگی روزمره ام شکست خورده ام. که این هم شر و ور است. تنها نکته اش این بود که در تهران، من بیش از حد به خود انتقاد می کردم. چه به بدنم و چه به چیزهای دیگر. بعد، بازگشتم این جا و همه چیز گل و بلبل شد. تهران مرا دچار دو قطبی بدی کرده بود. همان دو هفته ی کوتاهش. در یک آن غر می زدم به آلودگی هوا و گشت ارشاد-دو کلیشه ی صادقِ متداول- و ده دقیقه ی بعد بغض می کردم که می خواهم تهران بمانم. تهران دگم های مرا هم زیر سوال برده بود.
2. تجربه ها دو دسته اند. برخی شان بسیار گذرا، و برخی دیگر اصطلاحا "تو-کون" انسان هستند. می خواهم از اولین تجربه ی تو-کون خود در محل جدید اقامتم بگویم.
ماجرا این بود که من همیشه انسان های قدبلند کمرنگ موفرفری را دوست داشته ام. بعد یکی پیدا شد اینجا که چشم آبی هم بود. همه چیز هم خوب پیش می رفت. من، سالم؛ او، سالم. من، مهربان؛ او، مهربان. باهم چای می خوردیم. می رقصیدیم. وقت می گذراندیم. اما به جایی رسیدیم که من دیگر سالم نبودم. مهربان هم نبودم. بدبین و سایکو شده بودم. می خواستم سر به تن اش نباشد. دیگر چشمان آبی-خاکستری اش هم نمی توانست مهرش را در دلم جا کند. خیلی هم بامزه بود. خیلی هم مهربان بود. اما برای خودش. همان موقعی هم بود که من به تهران رفتم و بازگشتم.
بعد رفیقم به من گفت همیشه همین طور بوده ای. وقتی همه چیز خوب می شود و کسی زیاد تحویل ات می گیرد فکر می کنی باید بروی بعدی. من اما خیلی منطقی تر از این حرف ها هستم. به آدم ها، کس-خلی شان، و شرایط متفاوت شان احترام می گذارم. اصلا اگر بخواهم بگویم چرا فکر می کنم خیلی استثنایی و فوق العاده ام، همین دلیل را می آورم. این که به آدم ها احترام می گذارم.
3. اما خب، دارم دروغ می گویم. یعنی دلم می خواهد این طور باشم اما نیستم. ماجرای به کار بستن فمینیسم در زندگی روزمره ام هم همین طور است. از دستم در می رود.
 
"There's a bluebird in my heart that
wants to get out
but I'm too tough for him,
I say,
stay down, do you want to mess me up?"


December 22, 2013

"Personal Values"

 

من فردی مبادی مناسک هستم. حتی اگر اخلاقیاتم به تار مویی بند باشد، مناسکم نباید خدشه دار شود.
پیش آمده بود برایمان که در هنگام تحویل سال، سفره هفت سین نداشته باشیم. پیش آمده بود که از تیغ «سینا» و «صدف» و سایر چیزها برای چیدن سفره هفت سین استفاده کنیم. در آن دوران، مادرم چندان اهمیتی به این جور مسائل نمی داد. یا اگر هم می داد خودش را حین مسافرت به دردسر نمی انداخت. یادم می آید عید آن سالی که سفره هفت سین نداشتیم چه طور ما بچه ها غرولند می کردیم و راضی نبودیم به این که در ویلایی کنار سواحل دریای خزر سر کنیم؛ ما سفره ی هفت سین را در کنار باقی فامیل می خواستیم. دوران کودکی از قفلی ترین دوران های زندگی انسان است. من هنوز مدرسه نمی رفتم و خیلی کوچک بودم. یادم نمی آید که من هم به جان مادرم غر می زدم یا تنها پیروی برادر بزرگ ترم را می کردم. اما می دانم برادرم در آن صحنه های آشوب و مبارزه برای نخواستن هفت سینِ جعلی، مهره ای کلیدی بود.
پس پیش آمده بود عید را این طور نیمه کاره از مناسک بگذرانم. اما پیش نیامده بود شب یلدا را به سرماخوردگی در خانه بگذرانم. مادرم به هر نحوی، ادوات شب یلدا را فراهم می کرد و می کند. شب یلدا شبی نیست که بتوان به آسانی از آن گذشت. من هم که پیش تر گفته ام. مدتی است حین کارهای روزمره ام، مادرم در من حلول می کند؛ وقتی خانه را تمیز می کنم؛ وقتی به غذا ادویه اضافه می کنم و آن را می چشم؛ وقتی ظرف ها را می شویم و دست هایم را می بویم؛ وقتی در آیینه به خود نگاه می کنم. مادرم مدت هاست در من حلول کرده است. از امور داخلی خانه گرفته تا طرز راه رفتن و صحبت کردن. مادرم بی وقفه در من حضور دارد و به من مشورت و دلداری می دهد.
دیشب ترجیح دادم به شب کریسمس و بوقلمونی که قرار است با هم کلاسی هایمان آماده کنیم فکر کنم. دلم برای شب یلدا تنگ نشده بود و نوستالژی سال پیش را نداشتم. فقط احساس  گناه کردم از این که هیچ تلاشی برای تدارکات شب یلدا ندیده ام و با شب یلدا آن طور برخورد می کنم که با تمام شب های پیش از امتحان برخورد کرده ام. من مادری که در من حلول کرده بود را نایده گرفته بودم. اول به فکرم  رسید، بگردم  و ببینم در بروکسل مراسم ایرانیان برگزار می شود که به آن بپیوندم یا نه. اما حتی فکر جمع شدن با انسان های غریبه صرفِ هم زبان بودن شان با من، حسی از تنهایی به من می داد. این گزینه را به کل رد کردم. بعد به فکرم رسید به خانواده بگویم برایم قسمتی از آجیل ها و باسلق ها را نگاه دارند. بعد دوباره فکر کردم و به خود مهیب زدم که خودت را جمع و جور کن. نه این که از فکر آجیل و باسلق گذشته باشم. با خود فکر کردم وقتی بازگشتم تهران می توانم بروم شیرینی فروشی و یک بسته کامل باسلق و پسته و فندق بخرم و همه چیز را جبران کنم. این تصمیم نهایی من شد. می خواهم همه ی کاستی هایم را در مناسک با پول جبران کنم. آری! من هم از آن دسته آدم هایی هستم که کمی پیش از مرگ به پسر ارشدشان پول می دهند تا نمازهایشان را به جا بیاورد.

December 19, 2013

The Simplest Dream

 

«یک خواب ساده می تواند مرا به بازی بگیرد.»
خواب دیدم کنار خانه ی پدربزرگم حوض کوچکی داریم من و مادرم. حوضی که درونش ماهی های کوچک دارد. بله! همه چیز همین طور احساساتی در خوابم برگزار می شد. اولش حوض نبود. فقط یک چاله بود که آب تویش جمع شده بود و من از ماهی ها نگه داری می کردم. موج کوچکی آمده بود و یکی از ماهی ها له شد زیر دستم. بعد موجی دیگر آمد و من خود را زرد کرده بودم که چه کار کنم. مادرم سر رسید و همه ی کارها را درست کرد. ترتیب ماهی های له شده را داد. چاله ی گلی تبدیل شد به یک حوض درست و حسابی با کاشی کاری های ریز سورمه ای. خلاصه همه چیز راست و ریس شد.
تازه این اول کار بود. بیدار شدم و دیدم شب شده است. من سنت خواب بعد از ظهر را به محض این که روز خالی پیدا کنم به جا می آورم. پرده ها را کنار زدم و تمام چراغ ها را روشن کردم. باز هم شب بود و تاریک و دل گیر.
به مادرم پیامک دادم و گفتم که خوابش را دیده ام و دلم برایش تنگ شده است. گفت دلش بیشتر تنگ شده  و مرا بیشتر دوست دارد و «برای همیشه». و در پیامک اش تاکیدی واضح روی «بیشتر» و «همیشه» داشت. آخر هر عبارت و جمله اش یک بیشتر گذاشته بود. من هی می خواندم و باورم نمی شد. فکر کردم عجب غلطی کردم پیامک داده ام. حالا با کلمات بیشتر و همیشه روی صفحه ی سیاه و سفید گوشی ام چه کنم؟ مدام دکمه ی بالا و پایین گوشی ام را فشار دادم. این تنها کاری بود که از دستم بر می آمد. بخوان و دوباره بخوان. همان بیشتر کافی نبود؟ همیشه دیگر برای چه؟ برای من که در خانه ام نشسته ام و همه ی چراغ ها را روشن کرده ام؟ نه بیشتر را هم نمی توانستم. بیشتر را اصلا نمی توانستم.
 
 

November 30, 2013

Zaventem

 
من تخمم هم نیست که مجبورم برای ارسال یک نامه ی ساده به نزدیکای فرودگاه بروم. تخمم هم نیست که همه می توانند با طی کردن دو کوچه و پس کوچه نامه شان را به خانه شان پست کنند. دست کم امروز از بروکسل خارج شدم و چرخی در میان ساختمان های بلند، چمنزارهای وسیع و پرنده های تپل مهاجر زدم. مگر دلم تنگ شده بود برای سازه های بلند قامت؟ نه، تنگ نشده بود. تخمم هم نیست که برای ارسال نامه ام آن را باز می کنند که ببینند چیزی در آن قایم نکرده باشم. نامه ام که عاشقانه نبود. به علاوه، این ها بلد نیستند فارسی بخوانند و بنویسند. بلدند؟ اما مگر نامه ام فارسی بود؟ نه، نامه ام فارسی نبود. یک نامه ی ساده ی دانشگاهی بود.
من تخمم نبود امروز در شهرداری، که هر ده انگشتم را روی دستگاه فشار دادند. در گوشم که نزدند. دیگر چه تخمم نیست؟ تخمم نیست که بهم می گویند برایت حساب بانکی باز نمی کنیم. صبر کن کارت اقامتت بیاید. بعد که بهشان کارت اقامت می دهم می گویند دو روز دیگر. بعد که دور روز دیگر می آیم می گویند دوشنبه برایت ردیف می کنیم، اما مشروط. تخمم نیست که گاهی فکر می کنم شبیه مهاجران جنگ جهانی دوم شده ام. حتی اگر همه ی این اتفاقات در یک روز برایم بیفتد.
من دیگر تخمم نیست جایی میان باد و سرمای بلژیک گم شوم. بالاخره یک جوان سیاه پوست با لهجه ی مراکشی پیدا می شود که من این سوال را ازش بپرسم: «چه طور می توانم باز گردم بروکسل آقا؟» و وقتی می خواهم بپرسم از این عبارت «بک، تو براسل» استفاده کنم. برای بار اول؛ چرا که من همیشه گفتم ام: «بک، این تهران.» یا می گفتم: «بک، هوم»،  که معلوم بود «بک» را به عنوان ظرف کدام مکان استفاده می کردم.
.

November 15, 2013

A Matter Of Geography


1. من زندگی ام شده است جغرافیا. روزها جغرافیا می خوانم. در کتابخانه ی دانشکده ی جغرافیا می نشینم و در حاشیه ی کتاب های جغرافیا شکل هایی شبیه جزیره های هنوز کشف نشده ی پراکنده می کشم.
در معاشرت با آدم ها از جغرافیای خود حرف می زنم. آن ها چندبار به من گفته اند که تیپیکال انسان های جغرافیای خود هستم؛ از زیورآلات اتاق یا سبد خریدم. به هر حال این را وقتی  آمدم اینجا فهمیدم. اینجا بودن انسان را مدام به ریشه های جغرافیایی اش وصل می کند.
2. می خواهم برایتان بگویم از چند روز پیش، حین دومین ارائه ی درسی ام سر کلاس جغرافیای اجتماعی شهری، که  در آن به لحظه ای خاص رسیدم. لحظه ای در میان حرف هایم که ایستاده بودم روی سکوی کلاس به همراه هم گروهی هایم. مکث کرده بودم و فکر می کردم به چیزهای عجیب؛ به بازارچه خوداشتغالی و آن روز سال 89 که باران می آمد و پسرک غرفه دار برای ر. شمع روشن کرده بود. حواسم پرت شده بود و نمی توانستم جمع و جورش کنم.  از آن دست لحظه هایی که قرنیه ی چشم گشاد می شود و شفافیت صحنه بالا می رود. نگاه های متعددی متوجهم بودند: بیست جفت چشم به همراه چشمان استاد جوان سکسی مان. جمله ای را تا نیمه جلو برده بودم و نمی دانستم چه طور ممکن است بتوانم این جمله را ادامه دهم. موقعیت اره در کون داشتم. در آخر با این که تا اواسط جمله رفته بودم، به کل، جمله را رها کردم. رهایش کردم و به روی خود نیاوردم. حتی یادم می آید کلیک کردم که برود اسلاید بعدی. پس از کلاس، پسرک انگلیسی مرا در آسانسور دید و گفت تو انگلیسی ات خیلی خوب است. به ذهنم رسید «مگر شما هم همدیگر را الکی دلداری می دهید؟»  اما گفتم «از ارائه ام راضی نبوده ام.» گفت: «وقتی آن بالا حرف می زدی فکر کردم این مدرسه های ایرانی چه خوب انگلیسی درس می دهند.» هر چند باورم نشد، تشکر کردم و از آسانسور خارج شدم. این هم از ذهنم گذشت که «مدرسه های ایرانی! من برای زبان خواندن کون داده ام.»
3. آخر هفته است و یخچال خالی است. همه خوراکی های مثبت، تازه و گیاهی تمام شده است. هر آن چه مانده است نتیجه ی تغییرات شیمیایی است. این که من حساس شده ام به مثلا ماست، میوه و سبزی داشتن در یخچالم، جدا از سانتی مانتالیسم که برِ هر خانه ای می نشیند، یک بخش عمده اش به سیاست های تنظیم و بهره وری بازمی گردد که دو دسته است: دسته ی اول، سیاست های انقباضی در باب برنامه ریزی و تنظیم دخانیات، الکل و خواب؛ و دسته ی دوم سیاست های انبساطی در باب ورزش، بیرون رفتن و معاشرت.
در راستای همین سیاست های انقباضی، ساعت خوابم را هم تنظیم کرده ام. هر چند، پیش ترها برایم ساعت خواب، ساعت خواب بود. ساعت خواب یعنی کی بیدار می شدم و کی بیدار نمی شدم. حالا برایم همه چیز جغرافیاست. جغرافیا.
 
 

November 8, 2013

First Day In Brussels- To Unlock

 
پس از دوماه، گزارشی از روز اول در بروکسل؛
1. بالاخره به بروکسل رسیدم. شهری که در برخورد اول شبیه شهرهای شمال ایران است و در برخورد دوم شبیه آن چه در فیلم ها از شهرهای اروپایی می بینیم. وقتی هواپیما به روی زمین نشست، تنها چیزی که به ذهنم می رسید مقایسه ی بروکسل و تهران بود. این قیاس ها نتیجه ی خاصی نداشت. فقط دلم برای تهران گرفته بود.
سوار تاکسی شدم که به خوابگاه برسم. راننده تاکسی مردی جوان و حدودا سی ساله بود. نمی توانست انگلیسی حرف بزند. در واقع همان طور انگلیسی حرف می زد که من فرانسه حرف می زدم. دیالوگمان به جایی نرسید. تاکسی چهل یورو برایم آب خورد. می شود حدود 170 هزار تومان در ایران: عادت مقایسه ی همه چیز، که تنها به کون سوزی منجر می شود.
رسیدم به کمپسِ آیرینا. ساختمان پنج طبقه ی پر ابهت. هیچ چیزش شبیه کوی نبود؛ تماما تاریک به خاطر پول برق. من هم همین روند را پیش گرفته بودم. هیچ چراغی را روشن نمی گذاشتم. مگر این که در حال مطالعه بودم. ارواح شکمم. وقتی رسیدم، اولین کارم روشن کردن هیتر بود. هیتری که دختر اجاره دار موکدا گفت خیلی خیلی گران است.
کارهای اداری یک ساعت طول کشید. دختری هم سن و سال خودم همراهی ام کرد که برایم شرح مستاجر نشینی بدهد. من یک کوله ی اضافه باری هشت کیلویی، یک کیف دستی دو کیلویی و یک چمدان چرخ دار سی کیلویی را حمل می کردم. وقتی پایه هایش گیر می کرد به جابی، دخترک به من و چمدان نگاه می کرد و منتظر بود من و این شی بدقلق مشکلمان را باهم حل کنیم. خیلی شبیه بدبخت ها بودم اما بدبخت نبودم. با زور و زار به تنهایی چمدان را به اتاقک بردم. اتاق همان بود که انتظارش را داشتم. یک استودیوی سی و پنج متری. یک پنجره و شبه تراس.
بعد نشستم کارهایم را بکنم که همه چیز خراب شد؛ نمی توانستم در چمدان را باز کنم. حتی نمی دانستم مشکل از زور من است یا رمزش صفر صفر صفر نیست. به فکرم رسید که با چاقو درش را ببرم؛ چاقو هم نداشتم. به این فکر کردم که با کبریت قسمت پلاستیکی قفل اش را بسوزانم. اگر هم می توانستم هیچ تصمینی نبود درِ چمدان باز شود. اوایل، بیشتر از این ها امید داشتم. بعد هم هر از چند گاهی یک بار امتحان می کردم. هر بار سعی کردم برای بار آخر بیشترین زورم را بزنم. همین شد که تمام برنامه هایم به هم ریخت. حتی دستمال کاغذی نداشتم که دماغم را بگیرم. بدجور سرما خورده بود. فکر کردم قرص بخورم و مولتی ویتامین که دماغم دیگر آویزان نشود اما لیوان نداشتم. همه چیز به این قفل مربوط بود.
همراه اول هیچ کاربردی برایم نداشت. آمدم به اینترنت وصل شوم دیدم باید با کارت اعتباری پرداخت کرد. من چه چیز داشتم که کارت اعتباری داشته باشم؟ با کارت اعتباری خواهرم دو بار امتحان کردم که پیغام خطا داد و دیگر تخم نکردم امتحان کنم. نمی توانستم حتی خبر بدهم به کسی که اینجا گیر کرده ام. تنها راه حل این بود که بروم کافه ای جایی که وایفای داشته باشد. خواستم بروم در شهر بچرخم. خیلی هم گرسنه بودم. کاری نمی شد کرد. اوضاع درب و داغان بود.
بعد خواهرم زنگ زد. گفت رمزش همان است. گفت باید فشار دهی. من خیلی فشار داده بودم. پس نشستم گریه کردن. اما باز هم جای فشار دادن را نگرفت. انگشتانم درد گرفتند. خسته شدم. همان روز اول خسته شدم.
رفتم خرما خشک بخورم. تنها چیزی که داشتم همین بود. خرما خشک و سیگار. اگر می شد لیوان را هم به نحوی جور می کردم دیگر همه چیز ردیف می شد؛ کاش چیزی بود کمی نشئگی چاشنی این وضعیت می کرد.
در همین هول و ولا بود که دیدم کسی کلید را در قفل در می چرخاند. در وهله ی اول فکر کردم اتاقش را اشتباه گرفته است. فکر کردم چه تنها نیستم در کس خلی. در را باز کردم. پسرک بیست و پنج شش ساله ی سیاه چهره ای در حال فرانسه حرف زدن آمد داخل خانه. کسی بود شبیه تاسیسات خودمان که از آژانس املاک پایین می آمد برای تعویض قفل در. برای امنیت شخصی خودم. دوباره انگلیسی حرف زدن کسی دیگر در حد فرانسه حرف زدن من بود.
مشکلم را با او مطرح کردم. رفت و با دوستش آمد و قفل چمدان را شکست. وقتی از اتاق بیرون رفتند صدای خنده هاشان می آمد. به من می خندیدند که وقتی قفل چمدان را شکستند ازشان تشکر کردم. نمی دانستند من چه روزگار سختی بدون صابون، لیوان، لباس و دستمال کاغذی می گذراندم.
رفتم بیرون. به یک فروشگاه محلی. هر چه می خواستم بخرم را با پرسیدن و حدودا چهار بار گشتن در فروشگاه پیدا کردم. همه ی نوشته ها به زبان فرانسوی و هلندی بودند. خوشحالم که کمی فرانسه بلدم.
دنیا از من بریده بود. به هیچ چیز دسترسی نداشتم. گه گاه خواهرم به من زنگ می زد. روز سختی داشتم. دنیا از من بریده و به دو زبان فرانسوی و هلندی مسط بود. دنیا دل از من کنده بود و مرا تک و تنها فرستاده بود اینجا؛ که بروم در یک فروشگاه بگردم و بگردم تا فقط صابون پیدا کنم. بعد از دو نفر دیگر بپرسم. آن ها هم نتوانند جواب بدهند.
اما این ها همه اش صحبت است: مثل پیامکی که به مناسبت رفتن ام از تهران دریافت کردم. پیامک بعد از تعارفات و آرزوهای طویل می گفت: «این ها همه اش صحبت است.» منظورش این بود که از این به بعد می خواهد بی تعارف حرف بزند. حتی نفهمیدم فرستنده پیام کیست. پاسخ اش را دادم: «قربان شما.»
دنیا با لهجه های فرانسوی و فلمیش گوشه ی راهروهای دراز و ساکت خوابگاه آیرینا ایستاده بود و به من می گفت: «گربا(ن)ِ شما.»  که نون اش می شد «وُآیل نزل».