Showing posts with label شعر. Show all posts
Showing posts with label شعر. Show all posts

February 1, 2015

This Bed

بعد از تو تخت تمام می شود.
مادرید شروع می شود و دنبال خانه گذاشتن؛
خانه بدود و من به دنبالش؛
تخت بدود و من به دنبالش؛
تو بدوی و من پای لپ تاپم.
بعد از تو تخت تمام می شود.
یه هیچ دادگاه صالحه ای نرویم.
همین جا محاکمه و تنبیه و  قصاص کنیم.
دفاعیه نشانت بدهم؟
باشد.
من تهران را ترک می کنم،
که ترک کرده باشم تهران را؛
و ترک کرده باشم تو را.
و بروم پی کار و زندگی ام،
لانه و خانه بی تخم بماند؛
لانه و خانه بلا سرش بیاید؛
لانه و خانه ظریف و باد-بردنی است.
 

December 27, 2014

The kid in the dream


انگار معلمی باشم که مقنعه اش کج شده و مانتوش گچی است،
و هنوز شاگردان نفهمیده اند فیزیک نور چیست
و هنوز شاگردانش درکی از شکست نور ندارند
و آن شش حالت جذاب تابش نور به عدسی محدب
چنگی به دلشان نمی زند؛
گاهی بیچاره می شوم.
ابروانی نزدیک چشم ها.
خط هایی بر پیشانی.
 هر واقعیتی اشک بار می شود.
سرم را پایین می گیرم و کار می کنم.
راستی بچه در خواب هایت چند سال دارد؟

ماجراها چه زود به تختخواب می کشد
خانه خالی و دختر هجده ساله در خانه می دهد تختخواب
دختر شوکه می شود قطره ای پخش صورتش
دختر موهای تن پسر برایش عجیب است
دختر خانه ی خالی و تختخواب برایش عجیب شده است
دختر تازه شصتش خبردار شده است
اما دارد خودش را راضی می کند

 بچه در خواب هایت چند سال دارد؟

خیلی طول نکشید که چشمان آبی روشن اش،
صورت سپید بی رنگ دانه اش،
طعم گرم قرمز و اشک به خود گرفت؛
انگار آفتاب به انار خورده باشد.
و کسی که او برایش اشک می ریخت
تلاش کرد انزجار را در صورتش نشان ندهد
بازوش را گرفت و فشرد
مبادا هم را بغل کنند و صدای گریه و خیسی اشک به او نزدیک تر شود
از لابلای گریه گفت: «اح..مقا..نه است که گر..یه می کنم.»
پاسخ گرفت طوری نیست، آرام باش، پیش می آید.

بچه در خواب هایت چند سال دارد؟
ایستاده در موزه ی متروپولیتن نیویورک
نگاه می کند به تکه ای از محراب
که کنده شده از مسجدی تاریخی، خدا می داند کجا،
غم انگیز نیست مسجد بی محراب؟
خوب است که نیویورکیم،
و چشممان به مسجد بی محراب نمی خورد
وگرنه دل خون تر از این بودیم

مگر بچه ها در خواب باید چند سال داشته باشند؟
مگر می شود بچه ها هفت ساله باشند در خواب؟
هفت سال پیش چه شد که  بچه به دنیا آمده است و ادامه دار شده است
مانند رویای امتحان حسابان

 

August 2, 2014

On Inertia



به سین:

تاثیر قرص هاست که خوش خنده شده ام، وگرنه هنوز سوگوار-ات بودم.
دو سال سوگواری کافی ام نبود. سه سال بس است؟
چهار سال؟ سرِ چهار سال بهت می رسم؛ سر پنج سال ول ات می کنم؛
هی! فانتزی های بلندپروازانه؛
تاثیر قرص هاست که بلند پروازی می کنم. وگرنه هنوز درگیر خاطراتت بودم.

می روم کپنهاگ، تو همین جا بمان؛
حیف است پایت را بیرون بگذاری، حیف است تکان بخوری.
برایت نامه نمی نویسم، بهت خبر نمی دهم،
احساساتم تکان دهنده است، حیف است تکان بخوری.

پ.ن: پیوند عکس این نوشته

August 4, 2013

On Two Weeks

«سلام بليط رفت!/سلام بليط بازگشت!»
سلام پاره خط دو هفته اي عشق و عاشقي!
سلام فرصت هاي دو هفته اي پروازهاي ارزان؛ 
يادآور دوره هاي بي مكاني و بوسه ها در ماشين، شب، دمِ ساختمان، برِ خيابان.
سلام اي «دست هاي چاله كَنِ سرنوشت بر سر راه ها»
-اي بازگشت خفت بار به گوگوش و ابي-. 
اي رجعتِ تا دسته به پورن هاي قديمي؛ تجديد خاطرات.

سلام بليط بازگشت عزيز،
يادآور واژگان «خشكْ خشك» و ارتجالاً،
سلام بليط جان؛ بليط خوب بازگشت،
سلام بليط ساده ي بازگشت؛ اي يادآورِ قرص ها؛
يادآور «حالا نه! به خودت برس و ورزش كن!».
اي خصلت كوچ پرندگان از روي آب ها؛ ياد آور مقعد و دهان.
سلام اي اميد گرفتن ماهي از آب، بعداً، كسي چه مي داند،
 شايد، احتمالاً؛ -با فرصت پروازهاي ارزان؛-
يادآور «حالا فكر نكن! كس خل!»