Showing posts with label تهران. Show all posts
Showing posts with label تهران. Show all posts

February 1, 2015

This Bed

بعد از تو تخت تمام می شود.
مادرید شروع می شود و دنبال خانه گذاشتن؛
خانه بدود و من به دنبالش؛
تخت بدود و من به دنبالش؛
تو بدوی و من پای لپ تاپم.
بعد از تو تخت تمام می شود.
یه هیچ دادگاه صالحه ای نرویم.
همین جا محاکمه و تنبیه و  قصاص کنیم.
دفاعیه نشانت بدهم؟
باشد.
من تهران را ترک می کنم،
که ترک کرده باشم تهران را؛
و ترک کرده باشم تو را.
و بروم پی کار و زندگی ام،
لانه و خانه بی تخم بماند؛
لانه و خانه بلا سرش بیاید؛
لانه و خانه ظریف و باد-بردنی است.
 

December 27, 2014

The kid in the dream


انگار معلمی باشم که مقنعه اش کج شده و مانتوش گچی است،
و هنوز شاگردان نفهمیده اند فیزیک نور چیست
و هنوز شاگردانش درکی از شکست نور ندارند
و آن شش حالت جذاب تابش نور به عدسی محدب
چنگی به دلشان نمی زند؛
گاهی بیچاره می شوم.
ابروانی نزدیک چشم ها.
خط هایی بر پیشانی.
 هر واقعیتی اشک بار می شود.
سرم را پایین می گیرم و کار می کنم.
راستی بچه در خواب هایت چند سال دارد؟

ماجراها چه زود به تختخواب می کشد
خانه خالی و دختر هجده ساله در خانه می دهد تختخواب
دختر شوکه می شود قطره ای پخش صورتش
دختر موهای تن پسر برایش عجیب است
دختر خانه ی خالی و تختخواب برایش عجیب شده است
دختر تازه شصتش خبردار شده است
اما دارد خودش را راضی می کند

 بچه در خواب هایت چند سال دارد؟

خیلی طول نکشید که چشمان آبی روشن اش،
صورت سپید بی رنگ دانه اش،
طعم گرم قرمز و اشک به خود گرفت؛
انگار آفتاب به انار خورده باشد.
و کسی که او برایش اشک می ریخت
تلاش کرد انزجار را در صورتش نشان ندهد
بازوش را گرفت و فشرد
مبادا هم را بغل کنند و صدای گریه و خیسی اشک به او نزدیک تر شود
از لابلای گریه گفت: «اح..مقا..نه است که گر..یه می کنم.»
پاسخ گرفت طوری نیست، آرام باش، پیش می آید.

بچه در خواب هایت چند سال دارد؟
ایستاده در موزه ی متروپولیتن نیویورک
نگاه می کند به تکه ای از محراب
که کنده شده از مسجدی تاریخی، خدا می داند کجا،
غم انگیز نیست مسجد بی محراب؟
خوب است که نیویورکیم،
و چشممان به مسجد بی محراب نمی خورد
وگرنه دل خون تر از این بودیم

مگر بچه ها در خواب باید چند سال داشته باشند؟
مگر می شود بچه ها هفت ساله باشند در خواب؟
هفت سال پیش چه شد که  بچه به دنیا آمده است و ادامه دار شده است
مانند رویای امتحان حسابان

 

November 24, 2014

Kid's point of view

 
یادم می آید وقتی شمال شرق پرت تهران زندگی می کردیم، مادرم دست مرا می گرفت، می کشید و همه جا می برد. مثلا یکی از جاهای خوش گذرانی برایم همین پل سیدخندان بود. پل سیدخندان پر از بوق. بوق های زیاد و ممتد. و عتیقه فروشی ها و جوجه رنگی هایی که در پیاده رو به فروش می رفتند. می شود کی؟ می شود بین سال های 71 تا 76.  از همین بارها، خاطرم هست یک بارش رفته بودیم درمانگاهی که مال ارتش بود. آن جا آقایی بود که خیلی خوشرو با مادرم حرف می زد. مادرم خیلی خوشگل بود و هست. یعنی کاش من قیافه ام به مادرم رفته بود. #با احترام به پدرم. در درمانگاه،  من چون ارتفاع دیدم کوتاه تر از آن دو بود طبیعتا با موزاییک های لیز و براق خوش می گذراندم یا مثلا با جیب مانتوی مادرم بازی می کردم. مادرم مانتوی بلند و گشاد اپل دار مخمل طوری پوشیده بود که خب مال مد همان روزها بود.
کمی که گذشت دستم آمد مادرم برای استخدام آن جاست. فهمیدم قرار، مصاحبه ای کاری است. من چه کردم؟ خب من مانند تمام بچه های دماغویی که جلوی فعالیت مادرشان را می گیرند و خانه نشین شان می کنند پاهای مادرم را بغل کردم و خوب یادم می آید فقط به این فکر می کردم که وقتی از مدرسه به خانه بازگردم دیگر مادرم آن جا نیست و چه کسی قرار است به من غذا بدهد تا کوفت کنم. حالا بگذریم که کمی گریه هم کردم همان جا. در راه برگشت به خانه، او با همان صدای آرام و مهربانش، نظر کودک شش هفت ساله اش را  در باب شغل احتمالی اش پرسید که طبیعتا منفی بود.
بعدها مادرم با آن آقای لاسو تماس گرفت و به او گفت که متاسفانه هزینه ی رفت و آمدش نمی ارزد به درآمدی که خواهد داشت و بچه (ی دماغویی که) بی مادر خانه می ماند. از تلاش های دیگر مادرم برای اشتغال هم خبری ندارم. فقط می دانم چند باری که آمار بیکاری و اشتغال را از تلویزیون پخش می کردند، اشاره ی درستی کرد به این موضوع که زنان خانه دار جزو این آمار محسوب نمی شوند.

September 30, 2014

The right to lose almost everything

 
 
خب آن زمان من چند سال ام بود؟ من پنج شش سالی داشتم. من و مادرم، در یک مغازه ی تاناکورا بودیم. مادرم مانتویی بلند، گشاد و بنفش داشت با اپل هایی که آن موقع ها مد بود. و صورتش مثل همیشه خنک. مادرم مثل همه ی مامان ها در دوران کودکی بچه ها،  از بسیاری از بازیگران و خواننده ها خوشگل تر به نظر می رسید و داشت بین خرت و پرت های چروک و  درهم تاناکورا، دنبال لباس های دلخواهش می گشت. من بازیگوش، با خیالی راحت، پی بازی بازی های خودم بودم. بوی خاص مغازه های تاناکورا هم پس زمینه ی ماجرا بود.
وقتی با رنگ و بوی لباس های دست دوم، گرم بازی شدم، سرم را گرفتم بالا و هر چه نگاه کردم مادرم را پیدا نکردم. من مادرم را گم کرده بودم در تلی از لباس ها با بوی بد. و بعد دیگر هیچ چیزی خاطرم نیست جز این که دم در مغازه با چشمانی تار  از اشک و دهانی تا آخرین حد باز، گریه می کردم. بالاخره مادرم سر رسید. وقتی آمد صورتش همان طور خنک بود و کمی لپ هاش گل افتاده بود. بغلم کرد با لبخند، من اما نمی توانستم فراموش کنم در نبودش چه سختی هایی بر من رفته بود؛ گریه ام بند نمی آمد. ازم پرسید که چرا از مغازه خارج شدم و کجا رفته بودم؟ من هم چندین بار پاسخ دادم که او مرا گم و رها کرده بود نه من او را.
 
چند روز پیش، پای اسکایپ، با او در مورد این خاطره حرف زدم. گفت که دقیقا یادش هست کجا بودیم و آن روز را خوب به خاطر دارد.  بهم گفت که خودش رفته بود یک مغازه ی دیگر و پاک مرا فراموش کرده بود. بعد که فهمید مرا گم کرده است، خیلی استرس گرفته و پریشان شده بود. همین بود که خوب جزئیات ماجرا یادش مانده است.
 
مادرم حق داشت مرا گم کند. حق داشت یادش برود کودکی پنج ساله همراهش است. او فقط سی و پنج سالش بود. هم سن و سال خیلی از رفقای خوش گذران و  «پارتی پیپل»ِ من. آخ که این ماجرا مرا چه قدر یاد کیف پول، موبایل و آیپاد گم کردن های خودم می اندازد. انگار ادامه ی همان روند باشد.
 
پ.ن: پیوند عکس (برای پیدا کردن هر عکسی در اینترنت، کافی است آن را در گوگل ایمج آپلود کنید و جستجو را فشار دهید.)
 
 

June 27, 2014

On travelling to Tehran and leaving Vienna - یادداشت هایی محض اطلاع علاقمندان

 
«در باب ترک وین و سفر به تهران»
چیزی که بیشتر از همه مرا مجذوب نوشتارِ رسمیِ فارسی می کند، گنگی و بی-مخاطب بودن جملات است. جمله ی «محض اطلاع علاقمندان» را در نظر بگیرید! استفاده از این جمله به این خاطر وسوسه انگیز است که با بی تفاوتی به مخاطبان می گوید: اگر لذت نمی برید، رها کنید!
حالا می خواهم از همین روش های مکاتبه ای رسمی بهره جویم تا برایتان از مصایبی که در هفته ی اخیر بر من گذشت بگویم.
من دوچرخه سواری ماهر هستم. اما در زندگی هر فرد پیش می آید زمانی که تعادلش را از دست بدهد و با «موانع  موجود» در خیابان برخورد کند. پدرم همیشه می گوید، کسی که با «سرعت مطمئنه» رانندگی کند، تصادف اش، تصادفی قابل چشم پوشی است. واضح است که این تز در دوچرخه سواری صدق نمی کند؛ مثلا چند روز پیش، به خاطر یک ترمز ناگهانی، تعادل دوچرخه ام را از دست دادم، و تلاش بسیارم برای بازگرداندن تعادل به دوچرخه و عدم برخورد با موانع دیگر، باعث شد صدای ناله ی مهره ها و اعصاب «ناحیه کمرم» را خوب بشنوم. همین شد که روز بعد در بستر بودم و دو روز بعد، وقتی بیدار شدم که برای انجام «پاره ای امور اداری» به بانک بروم، مجبور شدم سه مسکنِ قوی مصرف کنم. وقتی مسکن ها را مصرف کردم مدارک شناسایی ام را در کیف گذاشتم و دوچرخه سواران به بانک رفتم.
به هر حال من به کارهای اداری ام پرداختم و نشئگیِ مسکن ها هم-چون غزالی،  شاد و جهنده ام کرد. روی صندلی های «محله ی موزه» ی وین دراز کشیدم و فکر کردم به مسافرت پیش روی-ام. ماجرا این است که ترک کردن یک شهر، برای من به معنای بستن چمدان، فروش دوچرخه، انجام پاره ای امور اداری و خرید اندکی سوغاتی است. فکر کردم سوغاتی را می شود از هدیه فروشی موزه هم خرید. آن جا، محو کارت-پستال ها و مهر و محبت قرص ها، سوغاتی ها را خریدم و دوباره به صندلی های آبی محوطه ی موزه بازگشتم.
بالاخره تاثیرِ نشئگیِ قرص ها کم شد و واقعیت های زندگی اجتماعی بیشتر بر من نمایان. چنان شد که قصد بازگشت به خانه کردم. در راه خواستم بستنی بخرم و خب، تلاش هایم برای پیدا کردن پول هایم بی ثمر ماند. کیف پولم کجاست؟ باشد. عیبی ندارد اگر پول ندارم. اما آیا مدارک شناسایی ام در کیف پولم است که گم اش کرده ام؟ خیلی هم حیف. خیلی هم حیف. ببینیم چه می شود. برویم شاید در راه افتاده باشد. شاید بتوانیم کیف پولم را زنده کنیم.
آرام، راه را می گردم. آرام می روم صندلی های آبی را با چشمان جستجوگر دید می زنم. خب، خیلی هم بد. بگذار ببینیم دقیقا چه شده است. مدارک شناسایی یعنی چه؟ همان ها که نمی شود بدون-شان سفر کرد؟ همان ها که اگر نباشند «خرید اندکی سوغاتی و انجام پاره ای امور اداری» بی موضوعیت است؟ خیلی هم حیف عزیزم. نشئگی ات هم که دارد تمام می شود. برگردیم خانه بهتر فکر کنیم. «شواهد، حاکی» از اوضاعی قمر در عقرب است.
پ.ن: پیوند عکس نوشته.
 

May 25, 2014

The return


 من به تهران باز خواهم گشت  و در این باره خیلی هیجان زده ام. یادم می آید به دوستم میم، وقتی در منجلاب عشقی بیهوده بودم، می گفتم می ترسم از این که از تهران بروم و رابطه ام را از دست دهم. او پاسخ داده بود صرف تجربه کردن احساسات شدید، یعنی تجربه ی یکی از پیچیده ترین بازی های مغز انسان. من عاشق تهران نیستم اما احساسات پیچیده ای در بابش دارم. همیشه داشته ام. دفعه ی قبل، پیش از سفرم به تهران، شب ها وقتی به تهران فکر می کردم خوابم نمی برد. هیجان زده می شدم و غرق در سوغاتی هایی که باید بخرم، کارهایی که باید بکنم، حرف هایی که باید بزنم.
چندی پیش یکی از دوستانم در فیسبوکش نوشته بود چه طور کسانیکه خارج رفته اند و خارج براشان عادی نشده است خیلی مسخره اند. مثل کسانی که پول دارند و به پول عادت نکرده اند. همان طور مسخره. اما خب خیلی فرق می کند. اولش که درگیر مطابقت به محیط هستی. بعد لایف استایل ات می شود همانی که هم کلاسی هایت دارند. به دلیل ساده ی این که همه جا راحت تر است لایف استایل اطرافیانت را داشته باشی. بعد که خوب باهاشان تفریح و زندگی کردی باز هم میبینی نمی توانی عادت کنی. برای من که واضح است چرا. من نمی توانستم خارج را برای خود عادی کنم چرا که می دانستم باید بازگردم به تهران. مثل این است که جایی زندگی کنی و نکنی. چیزی را داشته باشی و نداشته باشی. من دلم نمی خواهد مهاجر باشم. احتیاج دارم چرندیاتی که اینجا خوانده ام را جوری به کار بگیرم. من به درد اینجا نمی خورم.
اما این روزها فکر می کنم چرندیاتی که اینجا می خوانم هیچ به درد تهران نمی خورد. این واژه ی بومی سازی بود که خیلی ازش نفرت داشتیم؟ این محافظه کاری که همیشه فحشش می دادیم؟ شده ام همان. نمی توانم حتی تصور این را بکنم که با متریال اینجایی ها چیزی آن جا بسازم.
در ادامه این که همه ی این ها جدا از احساساتی شدن است. احساساتی شدن مقوله ای جدا می خواهد. مگر آدم از چه ساخته شده است؟ یک مشت هورمون و عصب و بافت. مثل این که پنگوئن ها را ببرند استوا. خیلی دلچسب نیست.
 

April 28, 2014

Consider Tehran-1



ذهن انسان توانایی بی سابقه ای در یک دست کردن خاطرات دارد. مثلا من یک موقعی فکر می کردم  که، ای داد بی داد! عشق از دست رفته ام، و رابطه ی استثنایی ام و فلان و بهمان. بعد که با مداقه ی بیشتر نگاه می کنیم شاید ببینیم که نه حاجی، آن موقع هم که در رابطه ات بودی هی به ساعت نگاه می کردی، هی دو دو تا چهار تا می کردی که فلانی را ببرم فلان مهمانی؟ رو کنم اش در فلان جمع، یا مهره های دیگرم را می سوزاند؟ یا مثلا فکر می کردی این چرا این شکلی است؟ چرا حرف های مرا نمی فهمد؟ کی من کسی را پیدا می کنم حرف هایم را بفهمد؟ چرا این پسرها شبیهِ دوست های دخترِ آدم نیستند؟ یعنی هیچ وقت نمی شود کسی را پیدا کرد که زبان آدمیزاد -که زبان من است- را بفهمد؟  این ها را گفتم چون خودم برای دراماهای کلیشه ای غش می کنم. اما، یک دست کردن، محدود به رابطه نمی شود؛ تهران را در نظر بگیرید!
خیابان های تهران را که در نظر بگیرید سرشار است از تجربیات متنوع خوب و بد. 
 ما از یک سنی که بزرگ تر شدیم، یکی دو نفر از هر جمعی، ماشینِ ننه باباها زیر پایش بود. ما وقتی درون ماشین بودیم، یک بار مثلا از ترافیک و گرما سرخ و کبود می شدیم؛ برعکس، یک بار چون می خواستیم با «کراش» مان حرف بزنیم توی ماشین، ترافیک آب به آسیاب مان می ریخت. این طور بود دیگر. ماشین سواری تفریح بیهوده ی بی سر و تهی بود.
اما مواقعی هم بود که در خیابان می گذشت. خیابان خوب بود. کافه داشت. پارک داشت. سینما داشت. تئاتر گران بود. کناره های خیابان چمن داشت که می نشستیم رویش. خیابان خوب بود اما ترسناک هم بود؛ خیابان گشت ارشاد داشت.
من پیش تر گفته ام که گشت ارشاد باعث می شد چه طور بترسیم و فرار کنیم و این حرف ها. حالا حرفم را پس می گیرم. هیچ هم این طور نبود. دوران نوجوانی مان خیلی غر می زدیم سر گشت ارشاد. بعد از یک مدتی به عنوان عضوی از خانواده مان پذیرفتیم اش. یاد گرفتیم چه طور ساپورت بپوشیم اما هوشیاری مان در خیابان آن قدر برود بالا که چهار تابستان با دامن، و چهار  زمستان با بوت و ساپورت گیرِ خانم-حجاب ها نیفتیم.  این طور شد که هر روز، حرفه ای تر و حرفه ای تر شدیم. یادم می آید که هرچند همدلی مان را با جوان تر ها از دست نمی دادیم، اما گشت ارشاد برایمان مسئله ی قابل توجهی نبود. عمدتا وقتی می خواستیم ذکر مصیبت های رفته کنیم، یادی هم از گشت ارشاد می کردیم. یاد گرفته بودیم چه طور فرار کنیم.  گاهی هم فرار نمی کردیم و دل به دریا می زدیم؛ اما آن موقع ها که دل به دریا می زدیم باید حواس مان به برنامه زمانی فامیل درجه یک مان هم می بود که اگر گیرمان انداختند، بیاید ما را با یک مانتوی بلند و شلوار از بازداشتگاه مخصوص شان در بیاورد.
من یک خواهری هم دارم که خیلی شجاع تر و خلاق تر از من است. بارها شده خانم حجاب ها را که قدشان معمولا کوتاه تر از اوست هل داده، و در ترافیکِ تهران، میانِ ماشین ها گم شده؛ یا شروع کرده است به جیغ و هوار کشیدن و کولی بازی.
بعضی ها تنها می فهمند گشت ارشاد چیست؛ بعضی ها می فهمند چیست و قسر در می روند.

 

April 14, 2014

On Veil


امروز یکی از روزهای بهاری وین است. خاله ام یک بار در پی سست عنصری های من در نماز خواندن نقل کرده بود که: به دو چیز نمی توان اعتماد کرد، به هوای بهاری و به ایمان جوانی. امروز صبح هوا آفتابی بود و حالا هوا سرد و بارانی است. خاله ام نه تنها در باب هوای بهار که حداقل در باب ایمان من در دوران جوانی حق داشت.
من مانند بسیاری از ساکنین شهر تهران، در دوران دبیرستان و راهنمایی، با وقفه و کم و زیاد، نماز خوانده ام. نمی دانم هیچ وقت آیا حجابم را رعایت کرده ام یا خیر. اما می دانم یکی از عهدهایی که با خود می بستم، مثلا برای تزکیه نفس این بود که چهل روز پشت سر هم نمازم قضا نشود. جز نماز صبح. یا نمی دانم. شاید کلا قرار این بود که صرف نظر از قضا شدن نماز، حتما پنج وعده را در همان روز می خواندم. به هر حال ایمان سفت و هاردکوری داشتم. یادم می آید صفحه ای از تقویم که در آن اوقات شرعی نوشته شده بود را کنده بودم و به کمدم چسبانده بودم. و یادم می آید همیشه «اس هول» هایی در فامیل بودند که نماز خواندن مرا مسخره کنند. بعدها در دانشگاه دختران چادری معتقدی بودند که به من و دوستانم می گفتتند باید به قوانین  مربوط به حجاب در دانشگاه اسلامی احترام بگذاریم. که کسانی که به رویه های اسلامی پایبند نیستند حق ورود به دانشگاه را ندارند. به هر حال، ایمان من، طبق پیشگویی های خاله ام، چندان نپائید.
در وین هم کسانی هستند که حجاب می گذراند. فرق شان با اکثریت معتقد داخل ایران این است که بسیار منعطف، شخصی و روشنفکرانه با دین و حجاب برخورد می کنند. که اگرچه می تواند تاثیر دینداری در کشوری اروپایی باشد، اما من می گذارمش به حساب خاصیت اقلیت بودن. خاصیت اقلیت بودن شبیه این است که گوشتی را آن قدر بکوبی تا له و قابل خوردن شود. دیگر چیزی ازش باقی نماند. و من کاری به باحجاب ها ندارم، اما می خواهم بگویم هیچ گاه حاضر نیستم در اروپا حجاب بگذارم. یعنی خب امتحان کردن که ایرادی ندارد. شالی که دور گردن ات می اندازی را می گذرای روی سرت تا اکثر موهایت را بپوشاند، با همان کت بلند و ساپورت و همان آرایش و ظاهر.  مسئله فقط جابجایی یک شال از دور گردن به روی سر است. سر و ته اش می شود پنجاه سانت جابجایی. که من تخم همانش را هم ندارم. چرا تخمش را ندارم؟ انگیزه هایم برای تحمل اقلیت بودن این چنینی کافی نیست.
دوستی دارم در پاریس که با حجاب است و نسبتا متمول. یک شب برایم از فشارهایی که در طی سالیان زندگی در پاریس بهش آمده بود و تبعیض ها یا موارد مشکوکی که او را محدود کرده بود حرف می زد. و بعد می گفت شاید خودش را می بیند که سفت و سخت تر شده است چون حالت مبارزه گرفته است.  و می گفت چه طور ایران برایش راحت ترین جا برای زندگی است چرا که بی دردسر حجابش را خواهد داشت.
 بعضی ها جایی را می خواهند که در آن بتوانند حجابشان را رعایت کنند. تهران حتما مال آن ها هست. بعضی ها جایی را می خواهند که در آن بتوانند بی حجاب کار و زندگی کنند. که تهران حتما مال آن ها نیست. دسته ی سومی هستند که مثلا می گویند مشکل ما حجاب نیست، چیزهای مهم تری است. من از آن دسته دل خوشی ندارم.  حجاب برای من، کنترل مستقیم بر بدنم است. به هر حال هر کس دلیلی برای تغییر مکان یا مبارزه دارد و افراد مثل نقطه هایی در نقشه ی جغرافیا تکان تکان می خورند و دو دل جایشان را عوض می کنند.
 

March 19, 2014

Just A Reminder

 
 
 
«چرا فمینیسم در تهران حبل الورید است؟»
«1- انسان قوز نامرئی»
در برخی مکان های تهران باید سیاست محو و کمرنگ شدن را پیش می گرفتی و آرام و آهسته رفت و آمد می کردی. من به شخصه ترجیح می دادم حالا که شب است و میدان آزادی ام و از مردم می ترسم، قوز کنم. یا حالا که ظهر است و  میدان ولیعصرم و از گشت ارشاد می ترسم قوز هم بکنم. در قوز کردن صداقتی وجود داشت که در محکم و استوار قدم زدن وجود نداشت. بعد می رفتی دانشکده، یک گوشه ای مخفی می شدی و قوز می کردی، سیگار می کشیدی. آخر هفته سرتان خلوت است؟ چه خوب! می توانیم همدیگر را ببینیم؟ چه خوب! برویم یک گوشه ی تاریک در خانه ی فلانی که ننه باباش نیستند سیگار بکشیم و قوز کنیم؟ بسیار عالی. پیشنهاد من؟ دیگر هیچ گاه قوز نکنید.
«2- تخت خواب های تنگ»
من عاشق تیپ بندی امور و حرف زدن در بابش هستم. یکی از تیپ هایی که حداقل در زندگی شخصی ام زیاد تجربه اش کردم تیپ «خیلی مرد-خیلی شکننده» است. این تیپ را می شود راحت پیدا کرد، اما معمولا در رابطه های شخصی و در گروه های مختلط جنسیتی بروز می یابد. از یک طرف یک جور خاص خیلی شکننده ای، کوچک ترین چیزها می تواند مردانگی این تیپ را به باد دهد. مثالش می تواند ناتوانی در باز کردن درب شیشه ی مربا باشد. خیلی خیلی ساده. از طرف دیگر، چون کارمندی که هر روز ساعت هشت صبح باید کارت ورود بکشد، آن ها هم باید مردانگی شان را اثبات و تمدید کنند. شما چه طور یک چیزی را اثبات می کنید؟ این تیپ ، از حرف زدن بی وقفه برای اثبات خویش مدد می جوید. ممکن است ساعت ها با افراد این تیپ وقت بگذرانید و به این فکر کنید که چه طور ممکن است فرد مقابلتان از حالت چهره تان، و از جمله های کوتاهِ بی ربطِ وسط مکالمه تان نفهمد که در حد مرگ بی حوصله شدید. پیشنهاد من؟ همان جا زبان بگشایید و بگویید چه قدر حوصله تان سر رفته است تا مثل من بعدها مجبور به انتشارش در وبلاگتان نشوید.
این تیپ از انسان ها، با مشکلاتی که با مردانگی شان دارند، به راحتی می توانند فمینیسم را بیاورند جلوی صورت تان. کافی است در نزدیکی سه مورد از این انسان ها باشید تا بتوانید با برخی آرمان های فمینیسم همزادپنداری کنید.
«3- صاحبان سخن»
بسیج دانشکده علوم اجتماعی یک پدیده ی درخشان بود. خیلی ها بسیج دانشکده ی علوم اجتماعی را نرم و نازک و دست به قلم تلقی می کردند. اما وجه مشخصه ی آن برای من، طنز قوی شان بود. آن ها می توانستند دغدغه های جدی اجتماعی را به بهترین نحو به ابتذال بکشانند. مثلا، فعالان جنبش سبز را پفک-خور می نامیدند. یا این پوستر بالا می توانست کار آن ها باشد. قابل تصور است برایم که این آدم ها وقتی سر کار بروند، چنین پوسترهای جمعیت شناسانه ای از دلش در می آید. آن ها بی شمارند و متنوع. اما فمینیست بودن من به طنز بسیج دانشکده محدود نمی شد. دامنه اش به طنز کامران نجف زاده و طنز مجری های صدا و سیما، به پوسترهای درون شهرها، به ادبیات رسمی، و در نهایت به لبخند حراست و خانم حجاب ها می رسید. پیشنهاد من؟ هیچ ایده ای ندارم.
 
 
در واقع جالب ترین وجه محل جدید زندگی ام، رهایی نسبی ام از فمینیسم است. این عبارت پارادوکسیکال است چرا که فمینیسم خود همیشه برایم رهایی بخش قلمداد شده است. اما منظورم از رهایی نسبی چیست؟ فمینیسم دیگر در وین مرا خفه نمی کند. در تهران فمینیسم همه جا می توانست گلویم را بفشارد. کار، محیط گرم جامعه، ...
مثلا یک شب می شود مست و پاتیل با قدم های گنده، نیمه های شب، تنها، در یکی از مناطق وین که ای، بد نیست، اما خوب هم نیست، راه رفت. که شاید به ذهن آدم برسد چه کار کنم و چه کار نکنم. باید بترسم؟ می توانم راحت هدفونم را در گوشم بگذارم؟ بعد می شود فکر کرد هه، این جا تهران نیست. می شود قدم های استوار تلو تلو خوران برداشت به سمت خانه.

January 19, 2014

Bluebird

 
1. من هیچ گاه ادعا نکرده ام که دگم نیستم. همیشه دگم بوده ام و چون ایمانی قوی ندارم، برای ادامه ی زندگی ام به دگم بودن ام احتیاج دارم. مهم ترین چیزی هم که در تمام این سال ها به آن تمسک جسته ام، فمینیسم بوده است. وقتی می گویم فمینیسم، منظورم فمینیسم به معنای عام اش است. هیچ نحله ی خاصی مد نظرم نیست. همیشه با همه شان عشق کرده ام. یعنی برای مشکل دار ترین و بی مغز ترین شان هم خودم را نگرفته ام. فمینیسم شیرین  است. حالا هر چه.
تهران، دادم موهایم را صاف کردم. به مقدار گزافی پول دادم. ته اش آن طور که می خواستم در نیامد. در همان دوره ی زمانی ای هم بود که درگیر افکار وسواسی شدید در باب چاقی ام بودم. یعنی هر جا می رفتم دو سه بار گوشزد می کردم که خیلی چاق شده ام. الان می گویم به تخمم که چاق شدم. می خورم چاق تر هم بشوم. اما آن موقع، هم می خواستم موهایم را صاف کنم، هم می خواستم چاق نباشم. فکر می کردم شده ام یک گونی سیب زمینی. به گوشتی در شکمم فکر می کردم که وقتی کمی خمیده روی صندلی می نشستم می شد به دست گرفت اش. وقتی وارد خانه ی تهران می شدم، دمِ در می رفتم روی ترازو. کس-خلی شاخ و دم ندارد که. هر بار هم به شکلی جدید ظاهر می شود. به دوستانم می گفتم در به کار بستن کوچک ترین موضوعات فمینیستی در زندگی روزمره ام شکست خورده ام. که این هم شر و ور است. تنها نکته اش این بود که در تهران، من بیش از حد به خود انتقاد می کردم. چه به بدنم و چه به چیزهای دیگر. بعد، بازگشتم این جا و همه چیز گل و بلبل شد. تهران مرا دچار دو قطبی بدی کرده بود. همان دو هفته ی کوتاهش. در یک آن غر می زدم به آلودگی هوا و گشت ارشاد-دو کلیشه ی صادقِ متداول- و ده دقیقه ی بعد بغض می کردم که می خواهم تهران بمانم. تهران دگم های مرا هم زیر سوال برده بود.
2. تجربه ها دو دسته اند. برخی شان بسیار گذرا، و برخی دیگر اصطلاحا "تو-کون" انسان هستند. می خواهم از اولین تجربه ی تو-کون خود در محل جدید اقامتم بگویم.
ماجرا این بود که من همیشه انسان های قدبلند کمرنگ موفرفری را دوست داشته ام. بعد یکی پیدا شد اینجا که چشم آبی هم بود. همه چیز هم خوب پیش می رفت. من، سالم؛ او، سالم. من، مهربان؛ او، مهربان. باهم چای می خوردیم. می رقصیدیم. وقت می گذراندیم. اما به جایی رسیدیم که من دیگر سالم نبودم. مهربان هم نبودم. بدبین و سایکو شده بودم. می خواستم سر به تن اش نباشد. دیگر چشمان آبی-خاکستری اش هم نمی توانست مهرش را در دلم جا کند. خیلی هم بامزه بود. خیلی هم مهربان بود. اما برای خودش. همان موقعی هم بود که من به تهران رفتم و بازگشتم.
بعد رفیقم به من گفت همیشه همین طور بوده ای. وقتی همه چیز خوب می شود و کسی زیاد تحویل ات می گیرد فکر می کنی باید بروی بعدی. من اما خیلی منطقی تر از این حرف ها هستم. به آدم ها، کس-خلی شان، و شرایط متفاوت شان احترام می گذارم. اصلا اگر بخواهم بگویم چرا فکر می کنم خیلی استثنایی و فوق العاده ام، همین دلیل را می آورم. این که به آدم ها احترام می گذارم.
3. اما خب، دارم دروغ می گویم. یعنی دلم می خواهد این طور باشم اما نیستم. ماجرای به کار بستن فمینیسم در زندگی روزمره ام هم همین طور است. از دستم در می رود.
 
"There's a bluebird in my heart that
wants to get out
but I'm too tough for him,
I say,
stay down, do you want to mess me up?"


November 30, 2013

Zaventem

 
من تخمم هم نیست که مجبورم برای ارسال یک نامه ی ساده به نزدیکای فرودگاه بروم. تخمم هم نیست که همه می توانند با طی کردن دو کوچه و پس کوچه نامه شان را به خانه شان پست کنند. دست کم امروز از بروکسل خارج شدم و چرخی در میان ساختمان های بلند، چمنزارهای وسیع و پرنده های تپل مهاجر زدم. مگر دلم تنگ شده بود برای سازه های بلند قامت؟ نه، تنگ نشده بود. تخمم هم نیست که برای ارسال نامه ام آن را باز می کنند که ببینند چیزی در آن قایم نکرده باشم. نامه ام که عاشقانه نبود. به علاوه، این ها بلد نیستند فارسی بخوانند و بنویسند. بلدند؟ اما مگر نامه ام فارسی بود؟ نه، نامه ام فارسی نبود. یک نامه ی ساده ی دانشگاهی بود.
من تخمم نبود امروز در شهرداری، که هر ده انگشتم را روی دستگاه فشار دادند. در گوشم که نزدند. دیگر چه تخمم نیست؟ تخمم نیست که بهم می گویند برایت حساب بانکی باز نمی کنیم. صبر کن کارت اقامتت بیاید. بعد که بهشان کارت اقامت می دهم می گویند دو روز دیگر. بعد که دور روز دیگر می آیم می گویند دوشنبه برایت ردیف می کنیم، اما مشروط. تخمم نیست که گاهی فکر می کنم شبیه مهاجران جنگ جهانی دوم شده ام. حتی اگر همه ی این اتفاقات در یک روز برایم بیفتد.
من دیگر تخمم نیست جایی میان باد و سرمای بلژیک گم شوم. بالاخره یک جوان سیاه پوست با لهجه ی مراکشی پیدا می شود که من این سوال را ازش بپرسم: «چه طور می توانم باز گردم بروکسل آقا؟» و وقتی می خواهم بپرسم از این عبارت «بک، تو براسل» استفاده کنم. برای بار اول؛ چرا که من همیشه گفتم ام: «بک، این تهران.» یا می گفتم: «بک، هوم»،  که معلوم بود «بک» را به عنوان ظرف کدام مکان استفاده می کردم.
.

November 18, 2013

Gisha

 
 
1.برای من، گیشا با تمام تهران فرق می کند. گیشا کجاست؟ گیشا از یک سو به دانشکده ی علوم اجتماعی و بازارچه خوداشتغالی-که برایم یادآور بهترین دوستم است،- از یک سو به مرزداران و فاطمی-که یادآور عشق سالیان پیشم است،- و از آخرین سو به خانه مان در «کوی نصر» منتهی می شود. من بهترین روزهای تهران را در گیشا گذرانده ام. یا حداقل حالا بهترین خاطراتم از تهران به نحوی به گیشا متصل است. «در واقع»، گیشا می شود سال 88 که استرس و دویدن در خیابان باشد، و می شود سال 89 و 90 که دوران کله خری و بی پروایی بود.
2. اما می خواهم از سال نود و یک برایتان قصه سرایی کنم. سال نود و یک، سال شکست ها و تلاش های بیهوده بود. اولین اشتباه سال نود و یک، جدا شدن جغرافیایی اش از گیشا بود. با جدایی از گیشا من از دانشگاه رها شدم، از بهترین دوستم فاصله گرفتم، عشق سالیان پیشم به آن سوی آب ها رفت و خانه مان به جایی در غرب تهران منتقل شد.
دومین اشتباهم وقتی رخ داد که نوروز نود و یک، سیزده به در را در خانه ی تاریک جدیدمان گذراندم. من به نحسی سیزده تا سال نود و یک هیچ اعتقادی نداشتم. در حال درخواست دادن برای یکی از دانشگاه های هلند بودم که همان روز اول آپریل ددلاین اش بود. ددلاین گذشت، من در خانه ماندم و حتی نتوانستم درخواستم را برای آن دانشگاه نهایی کنم؛ که هنوز هم نیوزلترهایش ماهیانه برایم می آید.
بعد از نوروز مدرسه ها باز شدند. من از دانشگاه فارغ التحصیل شدم و آخرین امتحان کارشناسی ام با اولین روز کار کردن ام در شهرداری مصادف شد. سومین اشتباهم کار کردن در شهرداری بود. صبح ها ساعت نه می رفتم به محله ی فلاح، درِ خانه ی مردمان فقیر را می زدم تا قانع شان کنم که خانه شان را بکوبند و از نو بسازند. که قانع نمی شدند چرا که پول نداشتند. ظهرها زیر نور سفید مهتابی دفتر می نشستم و متونی بیهوده می نوشتم. صبح ها به آن جا می رفتم و در تاکسی پارو استلار گوش می دادم. عصرها از گرمای فلاح، عرق کرده و افسرده به خانه بازنمی گشتم. من به خانه بازنمی گشتم. من به ندرت مسیر مستقیم خانه را انتخاب می کردم. من از میدان آزادی بدم می آمد و نمی توانستم روزی دو بار از آن جا رد شوم. پس از کارگر بالا می رفتم یا به تخت طاووس می رفتم. به عبارتی وقتی به خانه نمی رفتم در حال ارتکاب چهارمین اشتباهم بودم: با آدم هایی معاشرت می کردم که دوستانم نبودند. جز ساکنین خانه ی آذربایجان، آن ماه های تهران نود و یک، ماه های بی کسی در جوار آشنایان دور بود.
سال نود و یک شامل پاره خط هایی می شد از آزادی به فلاح، از فلاح به شریعتی-معلم، و از معلم به سهروردی-هفت تیر. و بهترین مسیر آلترنتیوش آذربایجان بود که پناهگاه من در دوران سختی بود. در آذربایجان خانه ای وجود داشت با مبل های زرشکی، که رویش می شد ساعت ها دراز کشید و  حرف زد.
3. بالاخره یکی از شب های پاییز وقتی به خانه بازگشتم، وقتی تمام بدبختی هایم با پریودم همزمان شده بود، بغض کردم و گفتم چه طور از زندگی ام متنفرم. در آن ماه ها خیلی اوقات گریه می کردم و از زندگی متنفر می شدم. آن روزها، روزهایی بود که ننگ بشریت است و باید از تاریخ زدوده شود. اما مادرم معمولا خانه نبود. آن شب پاییزی نود و یک، من بالاخره مادرم را گیر آوردم و با او حرف زدم. مادرم که حلال تمام مشکلات زمینی است، می تواند در کسری از ثانیه همه گره های کور دنیا را باز کند. آن شب از آن شب هایی بود که مادرم تا حدودی از قدرت جادویی اش استفاده کرد. بعدها بیشتر از مادرم برایتان حرف می زنم. او یک فرد معمولی نیست. او به جهان بالا وصل است، شعبده بازی بلد است و قدرت های خارق العاده دارد. یادم نیست که او آن شب دقیقا چه وردهایی خواند و با شکست های تحصیلی و عاطفی ام چه کرد. اما می دانم پس از آن شب بود که من از کارم استعفا دادم و جلوی ضرر را از فلاح گرفتم. هر چند، سال نود و یک هنوز با ضربه هایش ادامه داشت، چرا که وردهای مادرم مثل قرص های آرام بخش پس از مدتی یک دو ماهه تاثیر دل-خواه نهایی را روی آدم می گذارد. به هر حال خاطرم هست که همه بدبختی ها پس از آن شب خفیف تر شد.

November 8, 2013

First Day In Brussels- To Unlock

 
پس از دوماه، گزارشی از روز اول در بروکسل؛
1. بالاخره به بروکسل رسیدم. شهری که در برخورد اول شبیه شهرهای شمال ایران است و در برخورد دوم شبیه آن چه در فیلم ها از شهرهای اروپایی می بینیم. وقتی هواپیما به روی زمین نشست، تنها چیزی که به ذهنم می رسید مقایسه ی بروکسل و تهران بود. این قیاس ها نتیجه ی خاصی نداشت. فقط دلم برای تهران گرفته بود.
سوار تاکسی شدم که به خوابگاه برسم. راننده تاکسی مردی جوان و حدودا سی ساله بود. نمی توانست انگلیسی حرف بزند. در واقع همان طور انگلیسی حرف می زد که من فرانسه حرف می زدم. دیالوگمان به جایی نرسید. تاکسی چهل یورو برایم آب خورد. می شود حدود 170 هزار تومان در ایران: عادت مقایسه ی همه چیز، که تنها به کون سوزی منجر می شود.
رسیدم به کمپسِ آیرینا. ساختمان پنج طبقه ی پر ابهت. هیچ چیزش شبیه کوی نبود؛ تماما تاریک به خاطر پول برق. من هم همین روند را پیش گرفته بودم. هیچ چراغی را روشن نمی گذاشتم. مگر این که در حال مطالعه بودم. ارواح شکمم. وقتی رسیدم، اولین کارم روشن کردن هیتر بود. هیتری که دختر اجاره دار موکدا گفت خیلی خیلی گران است.
کارهای اداری یک ساعت طول کشید. دختری هم سن و سال خودم همراهی ام کرد که برایم شرح مستاجر نشینی بدهد. من یک کوله ی اضافه باری هشت کیلویی، یک کیف دستی دو کیلویی و یک چمدان چرخ دار سی کیلویی را حمل می کردم. وقتی پایه هایش گیر می کرد به جابی، دخترک به من و چمدان نگاه می کرد و منتظر بود من و این شی بدقلق مشکلمان را باهم حل کنیم. خیلی شبیه بدبخت ها بودم اما بدبخت نبودم. با زور و زار به تنهایی چمدان را به اتاقک بردم. اتاق همان بود که انتظارش را داشتم. یک استودیوی سی و پنج متری. یک پنجره و شبه تراس.
بعد نشستم کارهایم را بکنم که همه چیز خراب شد؛ نمی توانستم در چمدان را باز کنم. حتی نمی دانستم مشکل از زور من است یا رمزش صفر صفر صفر نیست. به فکرم رسید که با چاقو درش را ببرم؛ چاقو هم نداشتم. به این فکر کردم که با کبریت قسمت پلاستیکی قفل اش را بسوزانم. اگر هم می توانستم هیچ تصمینی نبود درِ چمدان باز شود. اوایل، بیشتر از این ها امید داشتم. بعد هم هر از چند گاهی یک بار امتحان می کردم. هر بار سعی کردم برای بار آخر بیشترین زورم را بزنم. همین شد که تمام برنامه هایم به هم ریخت. حتی دستمال کاغذی نداشتم که دماغم را بگیرم. بدجور سرما خورده بود. فکر کردم قرص بخورم و مولتی ویتامین که دماغم دیگر آویزان نشود اما لیوان نداشتم. همه چیز به این قفل مربوط بود.
همراه اول هیچ کاربردی برایم نداشت. آمدم به اینترنت وصل شوم دیدم باید با کارت اعتباری پرداخت کرد. من چه چیز داشتم که کارت اعتباری داشته باشم؟ با کارت اعتباری خواهرم دو بار امتحان کردم که پیغام خطا داد و دیگر تخم نکردم امتحان کنم. نمی توانستم حتی خبر بدهم به کسی که اینجا گیر کرده ام. تنها راه حل این بود که بروم کافه ای جایی که وایفای داشته باشد. خواستم بروم در شهر بچرخم. خیلی هم گرسنه بودم. کاری نمی شد کرد. اوضاع درب و داغان بود.
بعد خواهرم زنگ زد. گفت رمزش همان است. گفت باید فشار دهی. من خیلی فشار داده بودم. پس نشستم گریه کردن. اما باز هم جای فشار دادن را نگرفت. انگشتانم درد گرفتند. خسته شدم. همان روز اول خسته شدم.
رفتم خرما خشک بخورم. تنها چیزی که داشتم همین بود. خرما خشک و سیگار. اگر می شد لیوان را هم به نحوی جور می کردم دیگر همه چیز ردیف می شد؛ کاش چیزی بود کمی نشئگی چاشنی این وضعیت می کرد.
در همین هول و ولا بود که دیدم کسی کلید را در قفل در می چرخاند. در وهله ی اول فکر کردم اتاقش را اشتباه گرفته است. فکر کردم چه تنها نیستم در کس خلی. در را باز کردم. پسرک بیست و پنج شش ساله ی سیاه چهره ای در حال فرانسه حرف زدن آمد داخل خانه. کسی بود شبیه تاسیسات خودمان که از آژانس املاک پایین می آمد برای تعویض قفل در. برای امنیت شخصی خودم. دوباره انگلیسی حرف زدن کسی دیگر در حد فرانسه حرف زدن من بود.
مشکلم را با او مطرح کردم. رفت و با دوستش آمد و قفل چمدان را شکست. وقتی از اتاق بیرون رفتند صدای خنده هاشان می آمد. به من می خندیدند که وقتی قفل چمدان را شکستند ازشان تشکر کردم. نمی دانستند من چه روزگار سختی بدون صابون، لیوان، لباس و دستمال کاغذی می گذراندم.
رفتم بیرون. به یک فروشگاه محلی. هر چه می خواستم بخرم را با پرسیدن و حدودا چهار بار گشتن در فروشگاه پیدا کردم. همه ی نوشته ها به زبان فرانسوی و هلندی بودند. خوشحالم که کمی فرانسه بلدم.
دنیا از من بریده بود. به هیچ چیز دسترسی نداشتم. گه گاه خواهرم به من زنگ می زد. روز سختی داشتم. دنیا از من بریده و به دو زبان فرانسوی و هلندی مسط بود. دنیا دل از من کنده بود و مرا تک و تنها فرستاده بود اینجا؛ که بروم در یک فروشگاه بگردم و بگردم تا فقط صابون پیدا کنم. بعد از دو نفر دیگر بپرسم. آن ها هم نتوانند جواب بدهند.
اما این ها همه اش صحبت است: مثل پیامکی که به مناسبت رفتن ام از تهران دریافت کردم. پیامک بعد از تعارفات و آرزوهای طویل می گفت: «این ها همه اش صحبت است.» منظورش این بود که از این به بعد می خواهد بی تعارف حرف بزند. حتی نفهمیدم فرستنده پیام کیست. پاسخ اش را دادم: «قربان شما.»
دنیا با لهجه های فرانسوی و فلمیش گوشه ی راهروهای دراز و ساکت خوابگاه آیرینا ایستاده بود و به من می گفت: «گربا(ن)ِ شما.»  که نون اش می شد «وُآیل نزل».

July 21, 2013

The Weeper Children Of An Adult's Memory



1.«داستان رونمايي از من در شهري ساحلي»
مي خواهم برايتان از چهار-پنج سال پيش بگويم، وقتي كانديداهاي رياست جمهوري ساده دل تر از حالا بودند؛ وقتي دوست پسرها نيز و وقتي قضايا ساده لوحانه تر از حالا برگزار مي شد.
قرار بود من با دوست پسرم و دوستانش به شهري شمالي سفر كنيم. اين اولين مسافرت من با دوست پسرم، و اولين مسافرتم با يك پسر يا جمعي پسرانه بود. من مثل حالا و بي شباهت به حالا، فردي پررو در ذهن و خجالتي در ظاهر بودم. پنج-شش سال پيش حتي وضعيت ام از حالا هم وخيم تر بود. ممكن بود ساعت ها با افراد در جمع ها حضور داشته باشم اما نتوانم نيمچه دوستي اي با آن ها بسازم. من فردي خجالتي بودم كه نه دود و الكل استعمال مي كرد،‌ نه با دوست پسرش تا به حال به مسافرت رفته بود و نه برايش قابل تصور بود كه چگونه مي شود اين ديوار سفت و تخمي ميان خودش و ديگران را كنار بزند. 
با ماشين يكي از بچه ها به سمت همان شهر شمالي حركت كرديم. خانه ي آنجا، خانه ي دانشجويي سه-چهار پسر بود؛ خانه اي قديمي به سبك خانه هاي مازندران كه دو طبقه و طولي هستند. بعد از نيم ساعت فهميدم كه رفت و آمد دختران در خانه سخت و ممنوع است. يك بار وقتي در طبقه ي بالا روي راهرو راه مي رفتم و با تلفن حرف مي زدم، صاحبخانه ي كنجكاوِ دانشجويان، سايه ام را روي حائل پلاستيكي خانه مجاور ديد و بي درنگ، زنگ خانه اي كه ما در آن سكونت داشتيم را زد. آن موقع به اين هم فكر كردم كه از برجستگي هاي بدن يك دختر و طرز دم اسبي بستن موهايش مي توان فهميد كه سايه، سايه ي دختري است كه نبايد در خانه رفت و آمد داشته باشد. من چه انتظاري داشتم؟ شهري كوچك در استان مازندران، ‌5 سال پيش، وقتي همه پنج گل از حالا عقب مانده تر بودند. 
صاحبخانه ي كنجكاو وارد خانه شد و از پايين دستور رسيد كه دختران (من و دو دختر ديگر) بايد در جايي پنهان شويم. در اتاق آخري طبقه ي دوم، كمدديواري هاي بزرگي بود كه هر سه مان آنجا جاي گرفتيم. آن جا تنگ و تاريك بود و من از حس تحقير شدن چروك شده بودم، اما اين تمام ماجرا نبود. صاحبخانه ي كنجكاو براي رفع كنجكاوي اش به اتاق هاي طبقه ي بالا سركشي نكرد؛ او همان جا روي مبل نشست و پسران دانشجو در حال لاس زدن با وي،‌ سعي مي كردند قانع اش كنند كه بيشتر از اين پي ماجرا را نگيرد. صاحبخانه ي كنجكاو،‌ مردي بود با دماغ گنده ي عقابي، صورتي كه ريش دانه دانه اش كرده بود و لاغري خاصي كه مخصوص مردم خطه ي شمالي است. توصيفش مي كنم چون من او را ديده ام. وقتي ديدمش كه يكي از پسرها آمده بود كنار كمد و صدايمان كرد: «فلاني! بيا برويم پايين!» و من حجاب كردم. من خيلي بچه تر از اين ها بودم كه حجاب نكنم. شايد الان هم حجاب مي كردم. نه! حالا حتما نه اتاق را كه خانه را بدون حجاب ترك مي كردم. دم در حياط شالم را بر سر مي گذاشتم،‌ انگشت بيلاخم را به سمت صاحبخانه، باقي پسرها و دوست پسرم نشانه مي گرفتم و به دنبال يك خانه ي اجاره اي در شهر مي گشتم. حالا دستم در جيبم است. آن موقع، نوجوان بودم و بي دست و پا. هر چه مي كشيدم از كم حرفي و كم رويي ام بود. در نهايت من با روسري سبز -زردي گره زده دور گردن و گلو و مانتويي مشكي و شلواري برمودا به طبقه ي پايين رفتم. اين حركت چه معنايي داشت؟ اين حركت رونمايي از نامزد يكي از پسرها بود كه دوست پسر من باشد. من با ادبي بي-سابقه، براي صاحبخانه توضيح دادم كه با دوست پسرم نامزد كرده ايم. مناسك معارفه تمام شد. صاحبخانه گويي با بزرگ منشي خاصي حضور مرا بر جمع بخشاييد. من يك جاهايي بعض كرده بودم، و لبخند مداوم، عضلات صورتم را دردناك كرده بود.
 بله، حالا موقعيت فرق مي كند. اگر حالا بود هيچ وقت با آن جمع به مسافرت نمي رفتم. يا اگر مي رفتم آن طور مسافرت را بر خود زهرمار نمي كردم. بايد بروم به آن پنج شش سال پيش خودم و با انبر زبانم را كه ته حلقم گير كرده بود از دهانم بيرون بكشم.
2.«بچه ها مي ترسند،‌ بزرگسالان عصباني مي شوند.»
چندي پيش يكي از آشنايان «ده ساله» ي بهترين دوستم در بيمارستاني مورد دست مالي و آزار جنسي قرار مي گيرد. من و بهترين دوستم، ساعت ها در اين باب باهم حرف زده ايم. هميشه هم بغض عصبانيت كرده ايم و كينه در چشم هايمان حلقه زده است. هميشه مشت هايمان را گره كرده ايم و نقشه كشيده ايم كه روزي رو در رو مي رويم، آبروي اين جنايتكار را مي بريم و همان جا دهنش را سرويس مي كنيم. اما ما، بيشتر از همه نگران يك نكته ي ظريف در كل اين ماجرا هستيم. اين كه بچه ها مي ترسند و ما عصباني مي شويم. بچه ها، مانند پنج شش سال پيش من، تا تقي به توقي بخورد مي ترسند و بغض مي كنند. مثل منِ در كمد، خودشان را جمع مي كنند. شايد حتي اولش كه مردك در حال مالاندن سينه هاي بچه بود،‌ بچه كمي لبخند هم زد. يا شايد كمي خودش را كشيد كنار و عضلات صورتش از لبخند درد گرفت. شايد اولش چند بار گفت: «ببخشيد‌ آقا!... لطفا!... ببخشيد، لطفا!...نه!»

فكر مي كنم بايد مكانيسمي تعبيه كنيم در شهر تهران، و همين طور خانه هاي قديمي شهرهاي شمالي، كه با آتش زدن پر يا خواندن ورد خاصي،‌ آدم هاي سليطه اي مثل حالاي من،‌ بيايند كمك بچه هاي بي زبان و كمرو. بگيرند جاكش ها را، خانواده شان را جلوي چشم شان پياده كنند و دهن شان را...

July 12, 2013

The Unsuccessful Trip




گزارشي از يك ديدار دونفره با "نفر سوم":
-آن چه اتفاق افتاد؛
روز چهارشنبه،‌ دو نفر، زمان مناسب حركت سفر را باهم هماهنگ كردند. نفر اول،‌ بيست و اندي سال دارد و دومي كه نامش نفر سوم است، سن اش در مرز بيست و هشت سالگي تاب مي خورد. صبح پنج شنبه سفر آغاز شد. در راه، پليس ماشين را نگاه داشت؛ خوشبختانه علت نگه داشتن، عدم رعايت نكات ايمني بود. بين شان موضوعاتي چند جمله اي و پراكنده مرور مي شد و پس از اولين بار استعمال علف، از معناي همان جملات اندك هم كاسته شد. كمي پس از ظهر،‌ دو مسافر در مقصد مستقر شدند. هوا ابري و سرد بود. براي تفريح و سرگرمي، مسافران 6 انيميشن كوتاه ديدند و 5 دست تخته بازي كردند. آن ها چهار فيلم را نيز براي ديدن انتخاب كردند كه مدت زمان نگاه كردن هر كدام به بيش از نيم ساعت نرسيد. به طور متوسط، هر يك ساعت يك نخ علف مصرف شد. كمي مانده به نيمه شب، آتشي براي يك ساعت برپا شد كه عمرش بيش از آن نمي توانست باشد. شب در سرما و صداهاي ممتدي كه سگ نفر سوم ايجاد مي كرد، سپري شد. دو نفر حوالي ظهر از خواب بيدار شدند. يكي از آن ها نيمرو درست كرد و ديگري ظرف ها را شست. طي دو ساعت، نظافت خانه به بهترين نحو انجام شد. دو نفر، وسايل خويش را جمع و جور كردند و به تهران بازگشتند.
- آن چه تنها براي راوي اتفاق افتاد.
روز چهارشنبه، احتمال دادم كه مسافرت آخر هفته به دليل يك هفته بي خبري از نفر سوم به كل لغو شده است. بالاخره ظهر چهارشنبه و شب آن پيغام هايي در جهت هماهنگي مسافرت در صبح روز پنج شنبه رد و بدل شد. صبح پنج شنبه سفر آغاز شد. به ندرت صدايي از من يا نفر سوم برمي خاست. اين امر ماجرا را سخت مي كرد. از ابتدا خودم را راضي كردم كه هيچ تلاشي براي معاشرت ناخودانگيخته و دستكاري شده نكنم؛ چرا كه قرار است مسافرت، مسافرت باشد و براي خوشگذراني. پس از كشيدن اولين نخ علف به دوردست ها،‌ به دره هاي چالوس پرتاب شدم. هم فشارم بسيار پايين بود و هم افكار منفي زيادي به مغزم هجوم آورده بودند. من توانايي خاصي در كار كردن با مغزم دارم. مي توانم راحت بفهمم مغزم در حال انجام چه كاري است. مثلا مي فهمم الان چه نقطه هايي از درون جمجمه ام بيش از همه فعال شده اند. يا اينكه، مي فهمم چه طور مغزم مرا بازي مي دهد يا مي پيچاند. با اين حال بسيار پيش مي آيد كه حتي در صورت تشخيص كارهاي مغزم نتوانم آن ها را كنترل كنم. چتي مرا در اين موقعيت قرار مي دهد. من حريف مغزم در چتي نيستم. هر چند، از تاختن بي پروايش گله اي ندارم. اين طور بود كه تمام راه، من و مغزم سعي مي كرديم حرف خود را به كرسي بنشانيم. من موضعي معتدل و خوش بين دارم. او بسيار لجوج، احساساتي، مهاجم و بدبين است. سخت است راضي كردن اش. وقتي به مقصد رسيديم، نفر سوم به درست كردن غذا، ور رفتن با سگ اش و تدارك ديدن امكانات مستقر شدن در اتاق پرداخت. به مقدار زيادي خودمان را به علف،‌ انيميشن، فيلم،‌ تخته و ورق بستيم. هنگام ديدن فيلم ها،‌ تماس هايي بدني بينمان شكل گرفت كه تكه تكه و بسيار محدود بود. تماس ها، گاهي تماما برايم دوستانه بود و گاهي تماما اروتيك به نظر مي رسيد. من بسيار چت بودم. پس از آن بود كه پنج-هيچ در تخته از نفر سوم باختم. ايراد كارم عدم توانايي شمارش سريع خانه ها بود! شب چوب جمع كرديم و سعي كرديم آتشي بي سابقه برپا كنيم؛ آتش خروشان و كوته عمر بود. شب، انگار هيچ اتفاقي نيفتاده باشد، مانند دو فرد متمدن خوابيديم. در آن موقعيت بود كه فكر مي كردم نكند معناي تماس ها براي من اروتيك بوده و براي او دوستانه. حركت، حركت ناانديشيده و نابجايي بود، اما من نبايد خودم را به آساني مي باختم. فردا صبح كارهاي خانه را انجام داديم. كم حرفي نفر سوم حتي عود هم كرد. وسايل را جمع كرديم و به سمت تهران بازگشتيم.
مسافرت پرتنش و كسل كننده اي بود. 

One Of A Kind
















از بدي هاي زندگي در تهران، (دقت داشته باشيد كه اين جمله نفي ما عدي نمي كند،) يكي اين است كه بايد ژانرت را به هر جمعي ثابت كني. صحبتم در باب جمع هاي در كوچه و خيابان نيست. آشنايان دور و نزديك را مي گويم. مثلا اگر شبي مست شدي، بيش از حد خنديدي و شبش كارهايي كردي كه يادت نمي آيد، براي باقي جمع حتما اين سوال پيش مي آيد كه فلاني كس خوبي هست يا خير و در ثاني راحت مي دهد يا نه. نمي تواني بگويي به تخمم كه چه فكر مي كنند. در عين حال كه خودت مي داني چه قدر غرايز انساني در تو با طروات و انساني مي تپند كه در ديگران، و چه قدر خوشگذراني و شر و ور گفت به تو شور مي دهد كه به ديگران.
بهار پارسال، مثل سال هاي پيش، چند نفر از آشنايانم براي رفتن به خارج از كشور، مهماني خداحافظي گرفته بودند. در يكي از اين مهماني ها، من آشناي دورتري را ديدم كه در واقع دوست دوستان من بود، اما هيچ گاه دوست خود من نبود. من او را كه نون مي نامم اش، به تراس دعوت كردم. (اين كاري است كه خيلي به آن علاقمندم و هميشه روي كساني كه با آن ها تيك و تاك داشته ام جواب داده است.) و باهم گپ و گفتي داشتيم. پس از حدود يك ماه، او مرا به مسافرت دعوت كرد و من هم پيشنهادش را نسبتا بي درنگ پذيرفتم.
من هيچ اطلاعاتي از مسافرتي كه قرار بود در آن باشم،  نداشتم. نمي دانستم خانه است، ويلاست و يا اين كه قرار است چادر برپا شود. فقط مي دانستم نفر سومي در كار است و مكان از آن نفر سوم است. دليل بي اطلاعي من از كل ماجرا، رله بودنم نبود؛ هم مي توان گفت، من نون را -با واسطه- مي شناختم و به او اعتماد نسبي داشتم. و هم آن كه مسافرت برايم بيشتر نوعي از ماجراجويي ناشناخته بود كه در دانستن جزئيات آن لزومي نمي ديدم. در نهايت برنامه انجام شد. من شب كنار نون خوابيدم و اگرچه هيچ نوعي از سكس بينمان اتفاق نيفتاد، صحنه اي كه نفر سوم با آن روبرو شد كنار هم خوابيدن من و نون در آن شب بود. پس از آن، در طي دوره ي سه-چهار ماهه اي كه من با نون دوست بودم، چندين بار نفر سوم را ملاقات كردم و دوستي نصفه نيمه اي بين من و او شكل گرفت؛ در يكي دو  قرار نيم روزه باهم در شهر چرخيديم و قرار شد يك روز مشخص باهم به مسافرت برويم.
انكار نمي كنم همان موقع هم از ذهنم گذر مي كرد كه ممكن است اتفاقي بينمان بيفتد. نفر سوم از نظر من جذاب بود. هرچند اين امور اهميت چنداني برايم نداشت.  هميشه همين طور است. تو يك نفر را مي بيني، اگر نرفت روي اعصابت و حس كردي با او به تو خوش مي گذرد و اين حس تا حدود كار راه بندازي متقابل بود، رابطه ات را ادامه مي دهي. نمي خواهم بگويم خودم به اين فرمول پايبندم. اما اين بار بودم. اين بار موضع متمدني داشتم. در هر حال، امري كه آن موقع مرا آزار مي داد خاطره و نوع برداشتي بود كه نفر سوم در مسافرت سه نفره اولمان از ماجرا داشت. با خودم فكر مي كردم اگر ماجرا اين طور باشد كه او به خاطر  وقايعي كه شاهد عيني اش بوده است به من پيشنهاد مسافرت داده است، خيلي بايد به حال مسافرتم و خوش بيني ام دلسوزي كنم. و به تعبير فوئنتس از زبان اليزابت در پوست انداختن، خودم و او را هم چون دو خرگوش كه با يكديگر آشنا مي شوند متصور شده بودم: مسافرت با يك دوست نصفه و نيمه كه باهم حرف زده ايم و وقت گذرانده ايم؛ پر از هيجان و ناشناختگي. (ماجرا، حالا براي من هم خنده دار است!)  حال آن كه شايد بهتر بود اين طور نگاه كنم: مسافرت با كسي كه يك بار پنداشته است تو راحت كس داده اي، و پس از آن دارد شانس خود را امتحان مي كند.
در پست بعدي، مسافرت مذكور با نفر سوم را همين جا برايتان نقل مي كنم؛ يك مسافرت كسل كننده. فعلا اين ها را گفتم كه بگويم مفتخرم كه بدانم و اهميتي ندهم!

July 10, 2013

The Dim Lights


1. «چراغ های رابطه تاریک اند.»؛
چرا باید فكر كنم از من گذشته است آماده شدن برای یک قرار عاشقانه؟ می گویم عاشقانه و منظورم قراری است که جز کاری، تحصیلی و غیره باشد. منظورم به هیچ وجه خود لفظ عاشقانه نیست. نه! فکر نمی کردم از من گذشته باشد آماده شدن برای یک قرار عاشقانه؛ هنوز بیست و اند سالم نشده است. حمام، سوهان ناخن ها، اتو کردن موها، اتو کردن لباس ها، گزینش لباس ها، عطر، آرایش صورت. بعد از آماده شدن برای یک قرار عاشقانه، برای یک بیرون رفتن ساده هم آماده می شوم؛ با الکل تمیز کردن ساعت، عینک، آيپاد و گوشی تلفن همراه. پس از آن ماشین را بر می دارم. می روم جایی نزدیک خانه قبلی مان. در کوچه روبرویی اش می ایستم منتظر. وقتی می آید من خودم را بیشتر در می یابم که با خود فکر می کند راضی نیست. بعد خودم را درمی یابم که درحال راضی کردن خودش است و بعد خودم را که خسته شده و می گوید: «این یکبار دل بده! خراب نکن یک قرار ساده را.»
بعد به یاد تجربیات ناموفق گذشته می افتم. آخرین بار کی بود که در کنار کسی بودم و به این فکر نمی کردم که نمی خواهم اش؟ آخرین بار مربوط می شود به سالیان پیش وقتی هنوز با این قدرت، خودم، درخودم حکمفرمایی نمی کرد. آن روزها ساده تر و بیشتر مایل به معاشرت هم بودم. یک سال هایی هم بود که به صورت ناخودآگاه همه ی کارهای زشت و اشتباه را انجام دادم در قبال افراد. گذشته ی نسبتا کریهی دارم.
پس از آن شب تر می شود و من پت و پت حرف زدنم آغاز مي شود. از هر پنج حرفم یک حرف را حتما خالی بسته ام. با وجود چهار پنجم صداقت در یک قرار عاشقانه، نه تنها دستم رو شده، که بازی را هم می بازم. هر چند، خودم به این زودی ها از رو نمی رود. خودم هیچ عادت ندارد خودش را ببازد. جز آن تجربه ی تلخ سال پیش که به حق موهایم را سفید کرد و مرا از پا انداخت. 
قرار عاشقانه ی من، منظورم این بار فردی است که با او قرار گذاشته ام، که به اختصار قاف می نامم اش، بسیار رک و صریح حرف می زند. این تفاوت، تفاوتی جزئی است در فرم. محتوا همان محتوای سابق است؛ محتوای لاف زنی ها و آن حالت غرور مشمئز کننده. محتوای خودخواهی های عجیب که چراغ های رابطه را از اینی که هست هم تاریک تر می کند.
قاف از آن دسته آدم هایی است که مثل سگ، کار تخمی می کند و راضی است. باید قیافه ی قوز کرده ی مرا پشت کامپیوتر در حال زندگی کردن ببیند. در ادامه ی همان چهارپنجم صداقت، از دهانم می پرد که: «از دور و بری های من، خیلی ها شبیه تو بودند.» و چون می فهمم این جمله یک جورهایی می تواند شبیه جمله ی «من خوب با تیپ شما بچه جلقی ها سر کرده ام.» باشد، سریع اضافه می کنم که، «با واقف بودن به تمام خصوصیات منحصر به فردت.» و لعنت می فرستم به دهانی که بی موقع گشوده می شود و برای درصلح بسته شدنش نیاز به خایه مالی است. 
2. از تبار دلباختگان ويكيپديا
امروز یک روز گذشته است؛ پشت سر هم به خودم می گویم ولش کن؛ با بسامدي نيم ساعته. یک فکرهای عجیبی هم به سرم می زند؛ این که چه طور و چگونه با قاف جلو بروم و چه کار سنجیده و اندیشیده ای در این مرحله و مراحل بعدی انجام دهم. اما دوباره به خودم نهیب می زنم که ولش کن. بدی این روزهای ناموفق پس از یک قرار عاشقانه این است که تمامی قرار های عاشقانه ی قبلی هم پیش چشمت صف می کشند. هر کدام با نحوه ی خاص به فنا رفتن شان؛ سرگذشت شاهان و پادشاهان. یک تاریخ خطی فتوحات و شکست ها. و آه! فتوحات بدنی و شکست های طولانی در قحطی و تاریکی. شکست های طولانی در پناه ویکیپدیا.