Showing posts with label خانه. Show all posts
Showing posts with label خانه. Show all posts

February 1, 2015

This Bed

بعد از تو تخت تمام می شود.
مادرید شروع می شود و دنبال خانه گذاشتن؛
خانه بدود و من به دنبالش؛
تخت بدود و من به دنبالش؛
تو بدوی و من پای لپ تاپم.
بعد از تو تخت تمام می شود.
یه هیچ دادگاه صالحه ای نرویم.
همین جا محاکمه و تنبیه و  قصاص کنیم.
دفاعیه نشانت بدهم؟
باشد.
من تهران را ترک می کنم،
که ترک کرده باشم تهران را؛
و ترک کرده باشم تو را.
و بروم پی کار و زندگی ام،
لانه و خانه بی تخم بماند؛
لانه و خانه بلا سرش بیاید؛
لانه و خانه ظریف و باد-بردنی است.
 

August 30, 2014

Being Passive

ز. جان،

من چند روز پیش با صدای دعوا و فحش صاحبخانه ام بیدار شدم. یعنی خوابیده بودم روی تخت شنیدم دارد مثل چی فریاد می کشد سر پسر هفت ساله اش. در ادامه، صدای زدن و گریه هم آمد. کمی گوش کردم اما منگ خواب بودم و خوابم برد. بعد که ساعت ده از خواب بیدار شدم در آشپزخانه دیدمش و گفت فلانی من نمی دانستم تو خانه هستی. من جواب دادم که ساعت سه پس از نیمه شب آمدم خانه. گفت اگر می دانستم آن طور سر و صدا نمی کردم. من هم گفتم بله، شنیدم چه قدر عصبانی بودید. و  خجالت کشید و حرف هایی زد در باب این که چه طور متوجه نمی شود من می آیم و می روم چون بی سر و صدا آمده بودم. کمی خایه مالی اش را کردم که می فهمم چه قدر سخت است با بچه ها کلنجار رفتن، اما خب به نظرم زیاده روی کرده است. مکالمه مان تمام شد، ولی باز دلم خنک نشد. دیروز دوباره در هال دیدمش و به رویش آوردم که حالش بهتر شده است یا نه.  گفت آن روز، بچه ها خیلی رفته بودند روی اعصابم. به حرفم گوش نمی دادند و توی رویم در می آمدند. ازش معذرت خواهی کردم که دخالت می کنم اما گفتم که دلم برای آرمان سوخته است. گفت خودم هم دلم سوخته است. وضعیت کمیکی داشتم؛ صاحبخانه ام خیلی حرصم را در آورده بود. مرا در این موقعیت اخلاقی قرار داده بود که فکر کنم آیا باید از خواب بیدار شوم، از اتاق خارج شوم و بروم بگویم پسر هفت ساله ات را نزن یا نه. آن روز صبح من از تخت جدا نشده بودم. یادم  می آید به خودم نهیب زدم «تنِ لشِ بی اخلاق» و گرفتم خوابیدم. با تمام سر و صداها و با صدای آرمان که گریه می کرد و می پرسید چرا می زنی.
سناریوی اول این است که می رفتم بیرون از اتاق و  می گفت به تو چه. می گفت برو دختره ی پررو ی پپه. اما خب خیلی غیر محتمل است چون اصلا صاحبخانه ام نمی دانست من آن روز صبح خانه بودم. احتمالا شوکه می شد و شروع می کرد با من حرف زدن؟ کسی نمی داند. سناریوی دوم این است که می رفتم بیرون و صاحبخانه ام دست بر می داشت از زدن پسر هفت ساله اش.
اگر بخواهیم درست قضاوت کنیم همه ی تقصیرات از من بوده است. من، تن لش ام را بلند نکرده بودم خودم را ظاهر کنم. می توانستم بروم بیرون از اتاق و بپرسم چه شده. می توانستم بپرسم چرا آرمان دارد کتک می خورد. می توانستم عاملی در اخلال فرایند کتک زنی باشم. که نبودم. که نرفتم. که نپرسیدم. حالا که ماجرا تمام شده بود هی هر روز دلم می خواست ببینمش و یک نیشی بهش بزنم. هر کاری هم می کردم حرصم خالی نمی شد. برای تو هم احتمالا پیش آمده، آدم در موقعیت هایی گیر می افتد که جسارت اش را ندارد، یا حوصله اش را ندارد، یا می ترسد، و تنها واکنش اش انغعال است. موقعیت که تمام می شود و می گذرد، هی دلش می خواهد سرش را بگیرد بالا و جوری انفعال اش را جبران کند. که نمی شود. زمان گذشته است و  آن جا که می بایست بایستد روی مواضع اش، نایستاده. کون لق اش.
ارادتمند و پشیمان،
سایب شماره بیست و دو

پ.ن: لینک این مجسمه

 

February 11, 2014

Golden Voyage of Sinbad

 
یادتان می آید چندین بار گفته بودم حس می کنم بی خانمان هستم؟ مخصوصا آن دو روزی که در بروکسل خانه ام را تحویل داده بودم و هیچ خانه ای نداشتم. چمدانم خانه ی دوست فلسطینی دوستم بود و خودم خانه ی پسرک بلژیکی؟ اما حالا که در ریچموند هستم همه ی آن حرف ها را پس می گیرم. وقتی آمدم خانه ی خواهرم تمامی معادلات تغییر کرد. از کسی که نگران تحویل و تخلیه ی خانه اش، قبض برق اش، تنهایی سفر کردن اش، و ویزا گرفتن اش بود تبدیل شدم به کسی که نشسته بود و خواهرش برایش آب پرتغال و کیک موز می آورد. تبدیل شدم به خواهر کوچک بی دست و پا. او برود سر کار و برگردد و من بمانم در خانه. همین طور تداوم در خانه ماندن.
برایتان بگویم که در نیویورک در محله ی کوئینز پیش ش. مقیم بودم. به موزه متروپولیتن رفتم. بخش هنرهای اسلامی. یک طور خیلی بدی تحت تاثیر ظرافت آثار اسلیمی قرار گرفته بودم. مثلا  از این که کل محراب یک مسجد را بریده بودند و در موزه گذاشته بودند. به جای خالی یک محراب مسجد قدیمی فکر می کردم که در آن موقعِِ محراب دزدی هنوز نمازگزاران درش نماز می خواندند. و خدا شاهد است من خودم از این که در موزه ای در نیویورک چنین موضعی را بگیرم تعجب کرده بودم.
تمامش این نبود. بعد در موزه ی موما، موزه ی هنر مدرن، یکهو با چیزی آشنا شدم که به هیچ وجه برایم قابل هضم نبود. ماجرا، ماجرای یک فایل صوتی بود. فایل صوتی ای که مونا هاتوم، آرتیست در تبعید و مهاجرت با صدای خودش ضبط کرده بود. از نامه ای که مادرش برایش نوشته بود. نامه را بلند خوانده بود و ضبط اش کرده بود. مادرش چه می گفت؟ مادرش به او می گفت که در آخرین دیدارشان ، برای بار اول در باب چیزهایی باهم حرف زده بودند که پیش تر هیچ گاه در موردش حرف نزده بودند. مادرش گفته بود که چه طور مانند دو خواهر باهم حرف زده بودند. و برای من چه اتفاقی افتاد؟ معلوم است. من یاد تهران افتادم. یاد تهران افتادم وقتی با مادرم گفتگویی عمیق و احساسی داشتم. ماجرا این است: صرف این که دلت برای مادرت تنگ شده باشد، هر نامه ای از هر مادری می تواند دوباره اشک ات را در بیاورد. بعد بعله! من دوباره شروع کردم آبغوره گرفتن. بعدش هم همین طور، با ش. رفتیم فیلمی فیلیپینی دیدیم و باز هم اشک ریختم. انگار که شیر اشک هایم باز شده باشد. از آن به بعد نیویورک و وضعیت کمیک سرخپوست ها همین طور مرا غمگین و غمگین تر می کرد.
و دوباره اندیشیدم که چه در آن بار در بروکسل، که گذارم به دو ایرانی افسرده ی بدبین افتاد و آن دو از مهاجرت حرف زده بودند و بعد یک آبجوی دیگر و آن طور بالا آوردن من در دستشویی و همه جا؛ چه آن بار در آمستردام که سوار دوچرخه بودم و افکار منفی بر من سوار بود و آن طور با ماشین پارک شده تصادف کردم؛ و چه در موزه هنرهای مدرن نیویورک که شرحش رفت؛ در همه حال وقتی خود را ول کردم از دست رفتم. فکر کردم که دیگر هیچ گاه نباید خود را ول کنم. من در آستانه ی ساعت ها گریه کردن بودم، در حین سفری که هیچ قصدی جز تفریح و شادی نداشت. می بایست حداقل نکات غمگین کننده ی سفرم را نادیده می گرفتم.
بعد صبح شد. هنگام بیدار شدن غر می زدم به ش. که نمی خواهم بیدار شوم و نمی خواهم بروم از بلیت اتوبوسم به ریچموند پرینت بگیرم. ش. بی درنگ شروع کرد به مسخره کردن من. در لابلای مسخره کردن اش به من گفت: فلانی! بلند شو از جایت! ببین فلانی! «رفتن رسیدن است.»
و او این حرف ها را همین طوری می زد. انگار که می زند تا کلیشه ها و حرف های شعاری را به سخره بگیرد. تنها اشتباهش این بود که متوجه حال کلیشه زده ی مخاطبش نبود. گیرنده ی این شعار ها که بود؟ ش. این حرف ها را به کسی می زد که ساعت ها از فقر سرخپوست های محله ی کوئینز نیویورک بغ کرده بود، با وضعیت غمگین عشق از دست رفته اش، با سانتیمانتالیسم بعد از خروجش از تهران که بدجور گریبانش را گرفته بود، با صدای غم آلود هاتوم که از روی نامه ی مادرش می خواند، با بهرام گور که با معشوقه هایش در بخش ایران و آسیای متروپولیتن آبتنی می کرد و پایین تصاویر آبتنی اش اشعاری نوشته شده بود که هیچ کس در آن سالن آن اشعار را نمی فهمید.
این حرف ها را به من می زد و من با خود فکر می کردم، فلانی! اول این که اگر ول کنی از دست می روی، و دوم این که رفتن رسیدن است.

November 30, 2013

Zaventem

 
من تخمم هم نیست که مجبورم برای ارسال یک نامه ی ساده به نزدیکای فرودگاه بروم. تخمم هم نیست که همه می توانند با طی کردن دو کوچه و پس کوچه نامه شان را به خانه شان پست کنند. دست کم امروز از بروکسل خارج شدم و چرخی در میان ساختمان های بلند، چمنزارهای وسیع و پرنده های تپل مهاجر زدم. مگر دلم تنگ شده بود برای سازه های بلند قامت؟ نه، تنگ نشده بود. تخمم هم نیست که برای ارسال نامه ام آن را باز می کنند که ببینند چیزی در آن قایم نکرده باشم. نامه ام که عاشقانه نبود. به علاوه، این ها بلد نیستند فارسی بخوانند و بنویسند. بلدند؟ اما مگر نامه ام فارسی بود؟ نه، نامه ام فارسی نبود. یک نامه ی ساده ی دانشگاهی بود.
من تخمم نبود امروز در شهرداری، که هر ده انگشتم را روی دستگاه فشار دادند. در گوشم که نزدند. دیگر چه تخمم نیست؟ تخمم نیست که بهم می گویند برایت حساب بانکی باز نمی کنیم. صبر کن کارت اقامتت بیاید. بعد که بهشان کارت اقامت می دهم می گویند دو روز دیگر. بعد که دور روز دیگر می آیم می گویند دوشنبه برایت ردیف می کنیم، اما مشروط. تخمم نیست که گاهی فکر می کنم شبیه مهاجران جنگ جهانی دوم شده ام. حتی اگر همه ی این اتفاقات در یک روز برایم بیفتد.
من دیگر تخمم نیست جایی میان باد و سرمای بلژیک گم شوم. بالاخره یک جوان سیاه پوست با لهجه ی مراکشی پیدا می شود که من این سوال را ازش بپرسم: «چه طور می توانم باز گردم بروکسل آقا؟» و وقتی می خواهم بپرسم از این عبارت «بک، تو براسل» استفاده کنم. برای بار اول؛ چرا که من همیشه گفتم ام: «بک، این تهران.» یا می گفتم: «بک، هوم»،  که معلوم بود «بک» را به عنوان ظرف کدام مکان استفاده می کردم.
.