شب خواب دیدم مادرم بیرون از اتاقم است. می روم بهش می گویم مامان بیا. می آید درون اتاقم. بهش می گویم بیا بنشین روی صندلی. و می نشیند. و بعد می گویم، مامان، می خواهم حرف هایی بهت بزنم. و یادم نمی آید چه بود. فقط می دانم نشست و به حرف هایم گوش داد. این خواب ها، همان خواب هایی هستند که فروغ فرخزاد می گفت از ارتفاع ساده لوحی شان پرت می شوند.
Showing posts with label خواب. Show all posts
Showing posts with label خواب. Show all posts
April 20, 2014
The Height of Naivety
December 19, 2013
The Simplest Dream
خواب دیدم کنار خانه ی پدربزرگم حوض کوچکی داریم من و مادرم. حوضی که درونش ماهی های کوچک دارد. بله! همه چیز همین طور احساساتی در خوابم برگزار می شد. اولش حوض نبود. فقط یک چاله بود که آب تویش جمع شده بود و من از ماهی ها نگه داری می کردم. موج کوچکی آمده بود و یکی از ماهی ها له شد زیر دستم. بعد موجی دیگر آمد و من خود را زرد کرده بودم که چه کار کنم. مادرم سر رسید و همه ی کارها را درست کرد. ترتیب ماهی های له شده را داد. چاله ی گلی تبدیل شد به یک حوض درست و حسابی با کاشی کاری های ریز سورمه ای. خلاصه همه چیز راست و ریس شد.
تازه این اول کار بود. بیدار شدم و دیدم شب شده است. من سنت خواب بعد از ظهر را به محض این که روز خالی پیدا کنم به جا می آورم. پرده ها را کنار زدم و تمام چراغ ها را روشن کردم. باز هم شب بود و تاریک و دل گیر.
به مادرم پیامک دادم و گفتم که خوابش را دیده ام و دلم برایش تنگ شده است. گفت دلش بیشتر تنگ شده و مرا بیشتر دوست دارد و «برای همیشه». و در پیامک اش تاکیدی واضح روی «بیشتر» و «همیشه» داشت. آخر هر عبارت و جمله اش یک بیشتر گذاشته بود. من هی می خواندم و باورم نمی شد. فکر کردم عجب غلطی کردم پیامک داده ام. حالا با کلمات بیشتر و همیشه روی صفحه ی سیاه و سفید گوشی ام چه کنم؟ مدام دکمه ی بالا و پایین گوشی ام را فشار دادم. این تنها کاری بود که از دستم بر می آمد. بخوان و دوباره بخوان. همان بیشتر کافی نبود؟ همیشه دیگر برای چه؟ برای من که در خانه ام نشسته ام و همه ی چراغ ها را روشن کرده ام؟ نه بیشتر را هم نمی توانستم. بیشتر را اصلا نمی توانستم.
August 28, 2013
Leading Dream Characters
پريشب دوستم پاكت «بهمن»ي خريده بود كه ما از رنگ چاپ و طعم و كام ندادن ش فهميديم تقلبي است. همان جا اسمش را گذاشتيم «سيگار تقل». سه روز بعد، وقتي همه ي سيگارها تمام شد، و تا پارك وي و پمپ بنزين و ترمينال ها راه درازي بود، آن بهمن به طرز بي سابقه اي مي چسبيد. بعد از آن، ترجيح دادم از آن پاكت به عنوان سيگاري از «سري متفاوت بهمن ها» ياد كنم؛ نمي خواهم از قناعت و راضي بودن به حداقل ها برايتان حرف بزنم. صحبتم از شرايط موجود و «دست چاله كن سرنوشت بر سر راه ها» است.
من مهاجرت نكرده ام اما خوب مي دانم مهاجرت چيست؛ مهاجرت باعث شده است انسان هاي دور و برم به خواب هايم نقل مكان كنند؛ در خواب هايم حرف بزنند و در خواب ها بغل شان كنم. عمدتاً همين انسان هاي در خواب، حرف هايي بسيار روزمره و معمول مي زنند. گاهي از خودشان مي گويند، گاهي جوياي احوالم مي شوند و گاهي در باب مسائل سياسي باهم بحث مي كنيم.
تعارف هم كه نداريم، تابستان مي شود و عيد مي شود و گاه و بي گاه، دانه دانه و پراكنده برخي شان از جهان مردگان (و از تصاوير متحرك كند و پرُ پرش ويدئوچت) به تهران بازمي گردند و زنده مي شوند. دو هفته و سه هفته. از زندگي روزمره شان كه حوزه ي جغرافيايي اش با ما فرق مي كند، حرف مي زنند. فشارهاي سازگار شدن با محيط شان را براي ما كه با تعجب به آن ها خيره مي شويم تعريف مي كنند و هميشه هم حرف هايي براي گفتن دارند. حرف هايي كه باعث مي شود با خود فكر كنيم سال گذشته چه بي حادثه بر ما گذشته است؛ بدون هيچ اتفاق ظريفي.- يا اين كه به عوامل هورموني و نبود استروئيد پناه ببريم.- هر چند موضوع مكالمات و تك گويي هاي بامزه شان از جنس خواب هايي كه در آن نقش كليدي -يا فرعي- داشته اند، نيست؛ كه عجيب و غريب تر از خواب ها، پر اتفاق تر از خواب ها، پرسكس تر از خواب هاست. اما اين تك گويي هاي دوهفته اي موقت و غريب برايم چيست؟ اين معاشرت ها، روياهاي تحقق يافته اي از جرگه ي «سري متفاوت بهمن ها» هستند. خشك شده اند و بدطعم اند. بايد چاي يا ميوه اي، چيزي چاشني شان كرد. اگر به آن آدم ها دل بسته باشيد وضعيت تان بغرنج تر هم مي شود. در آن صورت هر پك ته گلويتان را خواهد سوزاند. اتفاقا براي من هم اين موضوع پيش آمده است.- اين جمله را مي توانم وقتي در سالن انتظار دندانپزشكي نشسته ام به بغل دستي ام بگويم. در پاسخ به هر جمله اي كه او به من پيش تر گفته است.- دو هفته مي آيد و مي رود و اتفاقاتي خارج از حد تصور خواب هايتان برايتان مي افتد. همه چيز عجيب تر و دراماتيك تر برگزار مي شود. مي دانم شبيه باتوم خوردن است در يك عصر پاييزي حوالي فتحي شقاقي. يا شبيه بي هوا محكم بسته شدن در؛ يا شبيه تصادف ساده ي يك ماشين؛ يك سپر به سپر كم خرج سر چهارراه. -كه دردسر بيمه و تعميرگاهش را نمي توان ناديده گرفت.- چيزي كه شامل ضربه خوردن باشد. من با اين قسمت اش اما ابدا هيچ مشكلي ندارم. من عاشق هيجانات و بازي هاي ذهني هستم. مشكل من با اتفاقات بعدي اش است. همان هايي كه خواب هاي آن دوره از زندگي را از اشكال متفاوت وصال و آغوش با مهاجرين پر مي كند.
بي مناسبت نيست بگويم، يادم مي آيد رفيقي داشتم، كه يك بار، اين جمله ها را برايم با لحن مسخره اي از حفظ خواند:
"I told her about my dreams,
which she was not part of them.
So I did not mention any furthur details.
Although, I told her about my nightmares
with the themes of her, leaving me,
forgetting me somewhere."
Subscribe to:
Posts (Atom)
کلیدواژه ها
تجربه شخصی
تهران
خاطره
چراغ های رابطه
بروکسل
مهاجرت
مادرم
خانه
شعر
فمینیسم
خواب
مسافرت
نود و یک
وین
چاقی
بازارچه خوداشتغالی
جغرافیا
حجاب
خانم حجاب
دانشکده علوم اجتماعی
علم خواب
فروغ فرخزاد
نامه
نیویورک
کودکی
گشت ارشاد
گم کردن
آزارجنسی
اسکایپ
اقلیت
انگشت نگاری
بروج
بهمن کوچیک
تاناکورا
تایمز اسکوئر
تخت
ترافیک
تز
جادو
جامعه شناسی
راشامون
ریچموند
سال هشتاد و نه
سیدخندان
شب
شغل
شهر
عید
فرزانگان
فلاح
قرص لاغری
مادرید
مجیدیه شمالی
محله موزه
مستی
مونا هاتوم
نظم
ویکیپدیا
پدرم
کپنهاگ
گیشا
یلدا

