Showing posts with label چراغ های رابطه. Show all posts
Showing posts with label چراغ های رابطه. Show all posts

March 19, 2015

با مادرت حرف بزن

رو می کنی به مادرت. مادر من از مدار خارج شده ام. مادرت چه خوب تو را جدی نمی گیرد. باشد عزیزم. بیا این ظرف میوه هایت را بخور. مادر ببین همه ی کارهایم روی هواست. می گوید داری زندگی می کنی عزیزم. زندگی که فقط آن چیزها که تو می خواهی و نمی شود نیست. بعضی اش آن چیزی است که تو نمی خواهی و شده است. سرم را می اندازم پایین. معلوم است می خواهم چه بگویم. مادر من خسته شده ام از زندگی.
مادر حوصله اش از این نق زدن ها سر نمی رود. در دلش می خندد شاید. در ظاهر فقط با تعجب نگاه می کند. یا در دلش می گوید حتم دارم پریود شده ای. نه مادر پریود نشده ام. جنینی مرا از پا در می آورد و مرا به حرکت می اندازد. امعا احشایم قد هزار سال در این یک ماه کار کرده است. در هر بغل کردنی، در هر بوسه ای، تکانه هایی در امعا احشایم حس می کنم. این همان جنینی است که شیپور مرگ و زندگی را متوالی و بی قاعده، پشت سر هم می زند.
ظرف میوه را نگاه می کنی. دلت می خواهد اشیا و موادی از جهان خارج وارد بدنت شوند؟ دلت می خواهد اگر هم وارد می شوند مثل دود معطر صحراهای مرکزی فلات ایران همان طور با تب و تاب خارج شوند از ریه هایت. حتی با سرفه. که معلوم شود نمی خواستی شان. من به هیچ چیزی خوش آمد نمی گویم مادر. تو خوش به حالت که می توانی خوش آمد بگویی. که خوش آمد گفته بودی به من هم. بیست و پنج سال پیش. هر چند بی حوصله.
مادر بیا کمی درست ترم کن. مادر نگاهت می کند. به نظرش بی نقص می رسی. می گوید خوبی عزیزم. می گویی نه، درست ترم کن. دستی به سرت می کشد که خیالت راحت شود.

February 1, 2015

This Bed

بعد از تو تخت تمام می شود.
مادرید شروع می شود و دنبال خانه گذاشتن؛
خانه بدود و من به دنبالش؛
تخت بدود و من به دنبالش؛
تو بدوی و من پای لپ تاپم.
بعد از تو تخت تمام می شود.
یه هیچ دادگاه صالحه ای نرویم.
همین جا محاکمه و تنبیه و  قصاص کنیم.
دفاعیه نشانت بدهم؟
باشد.
من تهران را ترک می کنم،
که ترک کرده باشم تهران را؛
و ترک کرده باشم تو را.
و بروم پی کار و زندگی ام،
لانه و خانه بی تخم بماند؛
لانه و خانه بلا سرش بیاید؛
لانه و خانه ظریف و باد-بردنی است.
 

December 27, 2014

The kid in the dream


انگار معلمی باشم که مقنعه اش کج شده و مانتوش گچی است،
و هنوز شاگردان نفهمیده اند فیزیک نور چیست
و هنوز شاگردانش درکی از شکست نور ندارند
و آن شش حالت جذاب تابش نور به عدسی محدب
چنگی به دلشان نمی زند؛
گاهی بیچاره می شوم.
ابروانی نزدیک چشم ها.
خط هایی بر پیشانی.
 هر واقعیتی اشک بار می شود.
سرم را پایین می گیرم و کار می کنم.
راستی بچه در خواب هایت چند سال دارد؟

ماجراها چه زود به تختخواب می کشد
خانه خالی و دختر هجده ساله در خانه می دهد تختخواب
دختر شوکه می شود قطره ای پخش صورتش
دختر موهای تن پسر برایش عجیب است
دختر خانه ی خالی و تختخواب برایش عجیب شده است
دختر تازه شصتش خبردار شده است
اما دارد خودش را راضی می کند

 بچه در خواب هایت چند سال دارد؟

خیلی طول نکشید که چشمان آبی روشن اش،
صورت سپید بی رنگ دانه اش،
طعم گرم قرمز و اشک به خود گرفت؛
انگار آفتاب به انار خورده باشد.
و کسی که او برایش اشک می ریخت
تلاش کرد انزجار را در صورتش نشان ندهد
بازوش را گرفت و فشرد
مبادا هم را بغل کنند و صدای گریه و خیسی اشک به او نزدیک تر شود
از لابلای گریه گفت: «اح..مقا..نه است که گر..یه می کنم.»
پاسخ گرفت طوری نیست، آرام باش، پیش می آید.

بچه در خواب هایت چند سال دارد؟
ایستاده در موزه ی متروپولیتن نیویورک
نگاه می کند به تکه ای از محراب
که کنده شده از مسجدی تاریخی، خدا می داند کجا،
غم انگیز نیست مسجد بی محراب؟
خوب است که نیویورکیم،
و چشممان به مسجد بی محراب نمی خورد
وگرنه دل خون تر از این بودیم

مگر بچه ها در خواب باید چند سال داشته باشند؟
مگر می شود بچه ها هفت ساله باشند در خواب؟
هفت سال پیش چه شد که  بچه به دنیا آمده است و ادامه دار شده است
مانند رویای امتحان حسابان

 

October 1, 2014

On Magic


من نمی دانم با چه کسانی باید معاشرت کرد. یعنی آدم کف دستش را که بو نکرده است. خیلی ها را باید امتحان کرد تا فهمید چه شکلی اند. معمولا هم طوری نمی شود اگر آدم دل بدهد به معاشرت با غریبه ها، مگر این که بدشانس باشد و آدم ناتویی گیرش بیفتد که ضررهای مالی-جانی جبران ناپذیری بهش بزند. اگر می گویم ضرر جانی جبران ناپذیر منظورم تجاوز است و اگر می گویم ضرر مالی جبران ناپذیر هیچ منظور خاصی ندارم. فقط می خواهم بگویم که به جنبه ی مالی هم توجه می کنم.
من اما خوب می دانم با چه کسانی نباید معاشرت کرد. البته که این آدم ها خصوصیات خاصی ندارند. نه شاخ. نه دم.  اما خب این ها همان هایی هستند که معاشرت باهاشان احساس تنهایی آدم را افزایش می دهد. یک بار دیدی شان و فکر می کنی اگر ادامه دهی تنهاتر می شوی. انگار که نقض غرض معاشرت باشند. اصلا هم نمی خواهم پیچیده اش کنم؛ می روی سر قرار با یک غریبه یا یک آشنای دور. می بینی اش. موضوعات مختلف می آیند و می روند؛ مسافرت، کشورتان، تحصیل و شغل تان، علایق و خوش گذرانی هایتان، و دغدغه های سیاسی تان. بعد همان طور که حرف می زنید تنها تر می شوی. انگار که دم خانه ات ایستاده ای و دست تکان می دهی برای سرنشینان ماشینی که تو را ترک می کنند. دست تکان بده! تنهاتر شدن همراه با این است که بعد قرارت به نزدیک ترین اغذیه فروشی بروی و با طعم آشنای فلافل وقت بگذرانی. یا چه می دانم به تخت پناه ببری. خواب و غذا. نه برای این که این آدم خیلی با تو فرق دارد.  بلکه شاید برای این که تو نمی توانی در جعبه ی این آدم جای بگیری. یا نمی توانی خودت را بهش نشان بدهی. انگار همیشه چندین عضو از بدنت زیر پارچه های بزرنتی پنهان است. نمی توانی فقط بشوی پارتنر سکس اش. یا نمی توانی تنها با او بحث های فلسفی انجام دهی. می خواهی بسته های کوچکی از زندگی را با او به اشتراک بگذاری. بسته های جادویی شور و شوق و طنز.
و این بسته های جادویی از بازماندگان اتفاقات جادویی اعصار گذشته اند. چیزی شبیه زعفران یا سایر چیزهای جادویی.
 
 

September 25, 2014

Ways to express yourself

 
اون روز برگشت بهم گفت بابا من کس خل تر از این حرفام. این جوری بهم نگاه نکن. بهش گفتم آره تو خوبی. تو خیلی با همه فرق داری. تو در و دیوونه ای. گفت نه به خدا،  نمی خوام ادا در بیارم برات. نمی خوام بگم ان خاصی ام. می خوام مثل یه دوست باهات حرف بزنم. تویی که می فهمی من چی می گم و قضاوتم نمی کنی. گفتم می بینی که دارم قضاوتت هم می کنم. فکر کردی رفیق چیه؟ رفیق واسه اینه که موقع سختی ها و ناراحتی ها حرفات رو بشنوه؟ نه خیر آقا، تنها کسی که ناراحتی هات رو می شنوه و انش نمی گیره ننه اته و نهایتا آبجی هات. بعد اخماش رو تو هم کرد که خب حق داشت. گفت بابا می ذاری من یه کلمه باهات حرف بزنم؟ کسی گفت می خوام گریه و زاری کنم برات؟ دارم دو کلمه باهات حرف می زنم. گفتم خب آخه فکر کردم می خوای سفره دلت رو باز کنی من اصلا حوصله ی این کارا رو ندارم. خودم هزار تا بدبختی دارم. عصبی ام، استرسی شدم. هر چه قدرم ورزش و دوچرخه سواری می کنم و با دوستام می رم عیاشی و خوشگذرونی  فایده نداره. تازه سیگار رو که کامل گذاشتم کنار... بعد با بی ادبی خاصی حرفم رو قطع کرد و گفت: داشتم می گفتم. من خیلی کس خل تر از این حرفام. نه که بگم با همه فرق دارم خره. این رو می گم که خیلی اوقات می خوام یه کارایی بکنم. می خوام مثلا برم زیر خبر پیام قاسم سلیمانی به حاتمی کیا صد بارک الله بگم و قربون صدقه اش برم اما می ترسم یه آشنایی کسی ببینه و بعدا حرف برام در بیارن. گفتم یعنی مثلا از این  دست کس خل بازیا؟  دیگه دوست داری زیر پیج کیا کف و سوت راه بندازی؟ گفت حالا اون رو برای مثال گفتم. گفتم خب کاری نداره، برو اکانت ناشناس بساز. خیلی ها این کار رو می کنن. یه اکانت دارن که خودشون ه و همه اش با لباس مجلسی عکس می اندازه و حرف های محیط زیستی و شهروندی می زنه، یه پروفایل دیگه هم دارن که مثلا می ره عکس های مستهجن لایک می کنه و کی به کیه. کسی هم پیگیر نمی شه. از امکانات دنیای آنلاین استفاده کن! گفت نه ببین حرف من رو نمی فهمی. دارم بهت می گم که دارم خفه می شم بس که نمی تونم دمب خروسم رو نشون مردم بدم. گفتم دم خروس؟ گفت آره منظورم همین چیزامه. خیلی هم من به اخلاقیات پایبند نیستم اون جوری که تو هستی. یا مثلا چه می دونم من خیلی مسلمون تر از تو ام. این چیزای مدرنی که تو می گی هم حالی ام نمی شه. گفتم کی گفته من مدرنم؟ من گه خوردم. من خیلی هم سنتی ام. اگه سنتی نبودم که... دوباره حرفم رو با بی ادبی قطع کرد و گفت ببین منظورم اینه که من خیلی مذهبی تر از این حرفام. گفتم خب مثلا می خوای چه کار کنی که مذهبی بودن موضوعیت داره برات؟ این همه آدم مذهبی دور و برمون. کسی با انگشت نشونشون نمی ده، کسی تخم نداره چیزی بهشون بگه در واقع. گفت نه منظورم  اینه که ابعاد نهفته ای دارم و به کسی هنوز نشونشون ندادم. مثلا دوست دارم برم فحش و بد و بیراه بنویسم به آدم معروفا. می خوام چرت و پرت بگم به همه. می خوام لاس های رکیک بزنم با رفیقام. می خوام آبروی دوست پسر قدیمی هام رو ببرم. من گفتم خب من هم می خوام. اما خب دست آدم بسته است دیگه. اینا از معایب زندگی کردن تو جمع ه. گفت تو هم پس این حس ها رو داری یا من تنهام؟ گفتم تو تنها نیستی، به همون دلیل اول که ان خاصی نیستی. اما من ابدا حس تو رو ندارم. گفت پس چه کار می کنی با این که گاهی اوقات بزنه به سرت و بخوای دیگه متمدن نباشی؟ ته اش بهش گفتم ببین، هر کس باید خودش راه خودش رو پیدا کنه. قرار نیست من نتیجه ی مشقت ها و سختی هام رو حاضر و آماده برای تو خلاصه کنم و تحویلت بدم. برو خودت یه فکری به حال خودت بکن. کاری از دست من برنمیاد.
پ.ن: تصویر، عکسی از کریمر شخصیت سریال ساینفلد است.

August 2, 2014

On Inertia



به سین:

تاثیر قرص هاست که خوش خنده شده ام، وگرنه هنوز سوگوار-ات بودم.
دو سال سوگواری کافی ام نبود. سه سال بس است؟
چهار سال؟ سرِ چهار سال بهت می رسم؛ سر پنج سال ول ات می کنم؛
هی! فانتزی های بلندپروازانه؛
تاثیر قرص هاست که بلند پروازی می کنم. وگرنه هنوز درگیر خاطراتت بودم.

می روم کپنهاگ، تو همین جا بمان؛
حیف است پایت را بیرون بگذاری، حیف است تکان بخوری.
برایت نامه نمی نویسم، بهت خبر نمی دهم،
احساساتم تکان دهنده است، حیف است تکان بخوری.

پ.ن: پیوند عکس این نوشته

April 28, 2014

Consider Tehran-1



ذهن انسان توانایی بی سابقه ای در یک دست کردن خاطرات دارد. مثلا من یک موقعی فکر می کردم  که، ای داد بی داد! عشق از دست رفته ام، و رابطه ی استثنایی ام و فلان و بهمان. بعد که با مداقه ی بیشتر نگاه می کنیم شاید ببینیم که نه حاجی، آن موقع هم که در رابطه ات بودی هی به ساعت نگاه می کردی، هی دو دو تا چهار تا می کردی که فلانی را ببرم فلان مهمانی؟ رو کنم اش در فلان جمع، یا مهره های دیگرم را می سوزاند؟ یا مثلا فکر می کردی این چرا این شکلی است؟ چرا حرف های مرا نمی فهمد؟ کی من کسی را پیدا می کنم حرف هایم را بفهمد؟ چرا این پسرها شبیهِ دوست های دخترِ آدم نیستند؟ یعنی هیچ وقت نمی شود کسی را پیدا کرد که زبان آدمیزاد -که زبان من است- را بفهمد؟  این ها را گفتم چون خودم برای دراماهای کلیشه ای غش می کنم. اما، یک دست کردن، محدود به رابطه نمی شود؛ تهران را در نظر بگیرید!
خیابان های تهران را که در نظر بگیرید سرشار است از تجربیات متنوع خوب و بد. 
 ما از یک سنی که بزرگ تر شدیم، یکی دو نفر از هر جمعی، ماشینِ ننه باباها زیر پایش بود. ما وقتی درون ماشین بودیم، یک بار مثلا از ترافیک و گرما سرخ و کبود می شدیم؛ برعکس، یک بار چون می خواستیم با «کراش» مان حرف بزنیم توی ماشین، ترافیک آب به آسیاب مان می ریخت. این طور بود دیگر. ماشین سواری تفریح بیهوده ی بی سر و تهی بود.
اما مواقعی هم بود که در خیابان می گذشت. خیابان خوب بود. کافه داشت. پارک داشت. سینما داشت. تئاتر گران بود. کناره های خیابان چمن داشت که می نشستیم رویش. خیابان خوب بود اما ترسناک هم بود؛ خیابان گشت ارشاد داشت.
من پیش تر گفته ام که گشت ارشاد باعث می شد چه طور بترسیم و فرار کنیم و این حرف ها. حالا حرفم را پس می گیرم. هیچ هم این طور نبود. دوران نوجوانی مان خیلی غر می زدیم سر گشت ارشاد. بعد از یک مدتی به عنوان عضوی از خانواده مان پذیرفتیم اش. یاد گرفتیم چه طور ساپورت بپوشیم اما هوشیاری مان در خیابان آن قدر برود بالا که چهار تابستان با دامن، و چهار  زمستان با بوت و ساپورت گیرِ خانم-حجاب ها نیفتیم.  این طور شد که هر روز، حرفه ای تر و حرفه ای تر شدیم. یادم می آید که هرچند همدلی مان را با جوان تر ها از دست نمی دادیم، اما گشت ارشاد برایمان مسئله ی قابل توجهی نبود. عمدتا وقتی می خواستیم ذکر مصیبت های رفته کنیم، یادی هم از گشت ارشاد می کردیم. یاد گرفته بودیم چه طور فرار کنیم.  گاهی هم فرار نمی کردیم و دل به دریا می زدیم؛ اما آن موقع ها که دل به دریا می زدیم باید حواس مان به برنامه زمانی فامیل درجه یک مان هم می بود که اگر گیرمان انداختند، بیاید ما را با یک مانتوی بلند و شلوار از بازداشتگاه مخصوص شان در بیاورد.
من یک خواهری هم دارم که خیلی شجاع تر و خلاق تر از من است. بارها شده خانم حجاب ها را که قدشان معمولا کوتاه تر از اوست هل داده، و در ترافیکِ تهران، میانِ ماشین ها گم شده؛ یا شروع کرده است به جیغ و هوار کشیدن و کولی بازی.
بعضی ها تنها می فهمند گشت ارشاد چیست؛ بعضی ها می فهمند چیست و قسر در می روند.

 

July 12, 2013

One Of A Kind
















از بدي هاي زندگي در تهران، (دقت داشته باشيد كه اين جمله نفي ما عدي نمي كند،) يكي اين است كه بايد ژانرت را به هر جمعي ثابت كني. صحبتم در باب جمع هاي در كوچه و خيابان نيست. آشنايان دور و نزديك را مي گويم. مثلا اگر شبي مست شدي، بيش از حد خنديدي و شبش كارهايي كردي كه يادت نمي آيد، براي باقي جمع حتما اين سوال پيش مي آيد كه فلاني كس خوبي هست يا خير و در ثاني راحت مي دهد يا نه. نمي تواني بگويي به تخمم كه چه فكر مي كنند. در عين حال كه خودت مي داني چه قدر غرايز انساني در تو با طروات و انساني مي تپند كه در ديگران، و چه قدر خوشگذراني و شر و ور گفت به تو شور مي دهد كه به ديگران.
بهار پارسال، مثل سال هاي پيش، چند نفر از آشنايانم براي رفتن به خارج از كشور، مهماني خداحافظي گرفته بودند. در يكي از اين مهماني ها، من آشناي دورتري را ديدم كه در واقع دوست دوستان من بود، اما هيچ گاه دوست خود من نبود. من او را كه نون مي نامم اش، به تراس دعوت كردم. (اين كاري است كه خيلي به آن علاقمندم و هميشه روي كساني كه با آن ها تيك و تاك داشته ام جواب داده است.) و باهم گپ و گفتي داشتيم. پس از حدود يك ماه، او مرا به مسافرت دعوت كرد و من هم پيشنهادش را نسبتا بي درنگ پذيرفتم.
من هيچ اطلاعاتي از مسافرتي كه قرار بود در آن باشم،  نداشتم. نمي دانستم خانه است، ويلاست و يا اين كه قرار است چادر برپا شود. فقط مي دانستم نفر سومي در كار است و مكان از آن نفر سوم است. دليل بي اطلاعي من از كل ماجرا، رله بودنم نبود؛ هم مي توان گفت، من نون را -با واسطه- مي شناختم و به او اعتماد نسبي داشتم. و هم آن كه مسافرت برايم بيشتر نوعي از ماجراجويي ناشناخته بود كه در دانستن جزئيات آن لزومي نمي ديدم. در نهايت برنامه انجام شد. من شب كنار نون خوابيدم و اگرچه هيچ نوعي از سكس بينمان اتفاق نيفتاد، صحنه اي كه نفر سوم با آن روبرو شد كنار هم خوابيدن من و نون در آن شب بود. پس از آن، در طي دوره ي سه-چهار ماهه اي كه من با نون دوست بودم، چندين بار نفر سوم را ملاقات كردم و دوستي نصفه نيمه اي بين من و او شكل گرفت؛ در يكي دو  قرار نيم روزه باهم در شهر چرخيديم و قرار شد يك روز مشخص باهم به مسافرت برويم.
انكار نمي كنم همان موقع هم از ذهنم گذر مي كرد كه ممكن است اتفاقي بينمان بيفتد. نفر سوم از نظر من جذاب بود. هرچند اين امور اهميت چنداني برايم نداشت.  هميشه همين طور است. تو يك نفر را مي بيني، اگر نرفت روي اعصابت و حس كردي با او به تو خوش مي گذرد و اين حس تا حدود كار راه بندازي متقابل بود، رابطه ات را ادامه مي دهي. نمي خواهم بگويم خودم به اين فرمول پايبندم. اما اين بار بودم. اين بار موضع متمدني داشتم. در هر حال، امري كه آن موقع مرا آزار مي داد خاطره و نوع برداشتي بود كه نفر سوم در مسافرت سه نفره اولمان از ماجرا داشت. با خودم فكر مي كردم اگر ماجرا اين طور باشد كه او به خاطر  وقايعي كه شاهد عيني اش بوده است به من پيشنهاد مسافرت داده است، خيلي بايد به حال مسافرتم و خوش بيني ام دلسوزي كنم. و به تعبير فوئنتس از زبان اليزابت در پوست انداختن، خودم و او را هم چون دو خرگوش كه با يكديگر آشنا مي شوند متصور شده بودم: مسافرت با يك دوست نصفه و نيمه كه باهم حرف زده ايم و وقت گذرانده ايم؛ پر از هيجان و ناشناختگي. (ماجرا، حالا براي من هم خنده دار است!)  حال آن كه شايد بهتر بود اين طور نگاه كنم: مسافرت با كسي كه يك بار پنداشته است تو راحت كس داده اي، و پس از آن دارد شانس خود را امتحان مي كند.
در پست بعدي، مسافرت مذكور با نفر سوم را همين جا برايتان نقل مي كنم؛ يك مسافرت كسل كننده. فعلا اين ها را گفتم كه بگويم مفتخرم كه بدانم و اهميتي ندهم!

July 10, 2013

The Dim Lights


1. «چراغ های رابطه تاریک اند.»؛
چرا باید فكر كنم از من گذشته است آماده شدن برای یک قرار عاشقانه؟ می گویم عاشقانه و منظورم قراری است که جز کاری، تحصیلی و غیره باشد. منظورم به هیچ وجه خود لفظ عاشقانه نیست. نه! فکر نمی کردم از من گذشته باشد آماده شدن برای یک قرار عاشقانه؛ هنوز بیست و اند سالم نشده است. حمام، سوهان ناخن ها، اتو کردن موها، اتو کردن لباس ها، گزینش لباس ها، عطر، آرایش صورت. بعد از آماده شدن برای یک قرار عاشقانه، برای یک بیرون رفتن ساده هم آماده می شوم؛ با الکل تمیز کردن ساعت، عینک، آيپاد و گوشی تلفن همراه. پس از آن ماشین را بر می دارم. می روم جایی نزدیک خانه قبلی مان. در کوچه روبرویی اش می ایستم منتظر. وقتی می آید من خودم را بیشتر در می یابم که با خود فکر می کند راضی نیست. بعد خودم را درمی یابم که درحال راضی کردن خودش است و بعد خودم را که خسته شده و می گوید: «این یکبار دل بده! خراب نکن یک قرار ساده را.»
بعد به یاد تجربیات ناموفق گذشته می افتم. آخرین بار کی بود که در کنار کسی بودم و به این فکر نمی کردم که نمی خواهم اش؟ آخرین بار مربوط می شود به سالیان پیش وقتی هنوز با این قدرت، خودم، درخودم حکمفرمایی نمی کرد. آن روزها ساده تر و بیشتر مایل به معاشرت هم بودم. یک سال هایی هم بود که به صورت ناخودآگاه همه ی کارهای زشت و اشتباه را انجام دادم در قبال افراد. گذشته ی نسبتا کریهی دارم.
پس از آن شب تر می شود و من پت و پت حرف زدنم آغاز مي شود. از هر پنج حرفم یک حرف را حتما خالی بسته ام. با وجود چهار پنجم صداقت در یک قرار عاشقانه، نه تنها دستم رو شده، که بازی را هم می بازم. هر چند، خودم به این زودی ها از رو نمی رود. خودم هیچ عادت ندارد خودش را ببازد. جز آن تجربه ی تلخ سال پیش که به حق موهایم را سفید کرد و مرا از پا انداخت. 
قرار عاشقانه ی من، منظورم این بار فردی است که با او قرار گذاشته ام، که به اختصار قاف می نامم اش، بسیار رک و صریح حرف می زند. این تفاوت، تفاوتی جزئی است در فرم. محتوا همان محتوای سابق است؛ محتوای لاف زنی ها و آن حالت غرور مشمئز کننده. محتوای خودخواهی های عجیب که چراغ های رابطه را از اینی که هست هم تاریک تر می کند.
قاف از آن دسته آدم هایی است که مثل سگ، کار تخمی می کند و راضی است. باید قیافه ی قوز کرده ی مرا پشت کامپیوتر در حال زندگی کردن ببیند. در ادامه ی همان چهارپنجم صداقت، از دهانم می پرد که: «از دور و بری های من، خیلی ها شبیه تو بودند.» و چون می فهمم این جمله یک جورهایی می تواند شبیه جمله ی «من خوب با تیپ شما بچه جلقی ها سر کرده ام.» باشد، سریع اضافه می کنم که، «با واقف بودن به تمام خصوصیات منحصر به فردت.» و لعنت می فرستم به دهانی که بی موقع گشوده می شود و برای درصلح بسته شدنش نیاز به خایه مالی است. 
2. از تبار دلباختگان ويكيپديا
امروز یک روز گذشته است؛ پشت سر هم به خودم می گویم ولش کن؛ با بسامدي نيم ساعته. یک فکرهای عجیبی هم به سرم می زند؛ این که چه طور و چگونه با قاف جلو بروم و چه کار سنجیده و اندیشیده ای در این مرحله و مراحل بعدی انجام دهم. اما دوباره به خودم نهیب می زنم که ولش کن. بدی این روزهای ناموفق پس از یک قرار عاشقانه این است که تمامی قرار های عاشقانه ی قبلی هم پیش چشمت صف می کشند. هر کدام با نحوه ی خاص به فنا رفتن شان؛ سرگذشت شاهان و پادشاهان. یک تاریخ خطی فتوحات و شکست ها. و آه! فتوحات بدنی و شکست های طولانی در قحطی و تاریکی. شکست های طولانی در پناه ویکیپدیا.