Showing posts with label نیویورک. Show all posts
Showing posts with label نیویورک. Show all posts

December 27, 2014

The kid in the dream


انگار معلمی باشم که مقنعه اش کج شده و مانتوش گچی است،
و هنوز شاگردان نفهمیده اند فیزیک نور چیست
و هنوز شاگردانش درکی از شکست نور ندارند
و آن شش حالت جذاب تابش نور به عدسی محدب
چنگی به دلشان نمی زند؛
گاهی بیچاره می شوم.
ابروانی نزدیک چشم ها.
خط هایی بر پیشانی.
 هر واقعیتی اشک بار می شود.
سرم را پایین می گیرم و کار می کنم.
راستی بچه در خواب هایت چند سال دارد؟

ماجراها چه زود به تختخواب می کشد
خانه خالی و دختر هجده ساله در خانه می دهد تختخواب
دختر شوکه می شود قطره ای پخش صورتش
دختر موهای تن پسر برایش عجیب است
دختر خانه ی خالی و تختخواب برایش عجیب شده است
دختر تازه شصتش خبردار شده است
اما دارد خودش را راضی می کند

 بچه در خواب هایت چند سال دارد؟

خیلی طول نکشید که چشمان آبی روشن اش،
صورت سپید بی رنگ دانه اش،
طعم گرم قرمز و اشک به خود گرفت؛
انگار آفتاب به انار خورده باشد.
و کسی که او برایش اشک می ریخت
تلاش کرد انزجار را در صورتش نشان ندهد
بازوش را گرفت و فشرد
مبادا هم را بغل کنند و صدای گریه و خیسی اشک به او نزدیک تر شود
از لابلای گریه گفت: «اح..مقا..نه است که گر..یه می کنم.»
پاسخ گرفت طوری نیست، آرام باش، پیش می آید.

بچه در خواب هایت چند سال دارد؟
ایستاده در موزه ی متروپولیتن نیویورک
نگاه می کند به تکه ای از محراب
که کنده شده از مسجدی تاریخی، خدا می داند کجا،
غم انگیز نیست مسجد بی محراب؟
خوب است که نیویورکیم،
و چشممان به مسجد بی محراب نمی خورد
وگرنه دل خون تر از این بودیم

مگر بچه ها در خواب باید چند سال داشته باشند؟
مگر می شود بچه ها هفت ساله باشند در خواب؟
هفت سال پیش چه شد که  بچه به دنیا آمده است و ادامه دار شده است
مانند رویای امتحان حسابان

 

May 25, 2014

On NY


 
یادم می آید وقتی رفته بودم نیویورک به کل سیم کشی ام به هم ریخته بود. طبیعی هم بود. تاثیر جت لگ و بی خوابی قبل از آن در هواپیما و (سر)مستی شب های پیشش هنوز نگذشته بود که دوست خواهرم ما را برد تایمز اسکوئر.  این تایمز اسکوئر، حالت توریستی خاصی داشت که با حال چت و کلافه ی من اصلا جور در نمی آمد. همه ی نورها و صفحه های نمایشگرِ بیش از اندازه بزرگ و تبلیغاتِ مبالغه آمیز، به نظرم جور بی سلیقه ای می رسید. یعنی خب به فرض این که قبلا هم دیده باشی چیزهایی در فیلم ها و سریال ها. وقتی می بینی مردم چه طور مسحور صفحه های بزرگ بی قواره ی پرنور شده اند، می خورد توی ذوقت. یادم می آید آخرش از دیدن عکس شورت دیوید بکهام روی آسمان خراش های گنده ی آن منطقه می خواستم سرم را بگذارم روی پای مردک فلافلِ زنجیره ای فروش گریه کنم.

 جمله ای را دوستم  بهم گفته بود قبل از این که بروکسل را ترک کنم؛ این که هر چه قدر هم شهری باشی و شهر-بازی کرده باشی، وقتی اولین بار وارد نیویورک می شوی یک دهاتی کامل خواهی بود. خب من وارد نیویورک شدم و این خبرها نبود. اما به هر حال این جمله  آغازگر نیویورک شد.
 
بعد یکی از بچه های ساکن نیویورک را دیدم که به کل برایم غریبه بود. یعنی وقتی تهران بود صمیمیت کمی داشتیم اما خب سال ها بود که نیویورک زندگی می کرد و من همه ی سرنخ های شخصیتی ام را ازش از دست داده بودم.  دوستش آن جا بود و  او یکی در میان انگلیسی و فارسی حرف می زد. من هم یک کم بالا بودم و قفل این شده بودم که این دختر وقتی انگلیسی حرف می زند یک شخصیت دیگر دارد. واقعا هم داشت. لحنش، طرز حرف زدنش، همه چیزش متفاوت بود از کسی که روبروی من نشسته بود و داشت با من با لحن کش دار لوسی فارسی حرف می زند. من آن قدر قفل این چیزها شده بودم و آن قدر چتی مجبورم می کرد تکان تکان بخورم و از جایم بلند شوم و بنشینم که آخر ازشان خداحافظی کردم و رفتم.
 
بعد نمی دانم من چه ام است که فکر می کنم  به همه شانس دادن یعنی اعتماد به بشریت. همین ماجرای دوباره ی سکانس آخر فیلم راشامون. همیشه هم از این مهربانی های بی پاسخ درس عبرت خوبی گرفته ام. یا به عبارتی همیشه از یک سوراخ گزیده شده ام.
ما رفتیم مهمانی کسی در نیوجرسی. بعله. نیوجرسی یک دانشگاهی دارد که از قضا خیلی هم ایرانی دارد. دو تاشان از دوستان قدیم ما هستند و ما به مهمانی همان دو تا رفته بودیم. در مهمانی، من شروع کردم به سیگار کشیدن و گپ زدن با پسری با چشمان سبز و اعتماد به نفس مختص پسران ایرانی. همین را بگویم که آخرش رو کردم به پسرک گفتم تو آن بیرون کنار برف ها، وقتی سیگار می کشیدیم، این همه با ظرافت بودی، چه شد که این طور حشری و بدجنس شده ای؟
 
تنها خوبی بلاهایی که سر خودم می آورم این است که بعدها با امداد از تمام مکانیسم های دفاعی، دلم برای خودم نمی سوزد و ماجرا برایم خنده دار می شود.
پ.ن: پیوند عکس این پست.