Showing posts with label فمینیسم. Show all posts
Showing posts with label فمینیسم. Show all posts

June 12, 2014

Some letters on not being slim


 
سلام،
سایب شماره بیست و دوی عزیز!
من می دانم چیزی که بیشتر آزارمان می دهد این است که دیگر شلوارهایمان از کونمان بالا نمی رود و چسبندگی بلوزهایمان به تن، سبک لباس پوشیدمان را دگرگون کرده است. اما نمی توانم انکار کنم که دغدغه های دیگری هم در باب افزایش وزن دارم. مثلا این که نمی توانم اصالتِ تصویرِ خود را، یک سال پیش، وقتی در آن وزن و اندامم بودم، نا دیده بگیرم. فکر می کنم آن تصویر، تصویرِ واقعیِ من است و به نحوی از انحا، باید باز گردم به همان تصویر.
قربانتان،
سین
 
 
سلام،
سین عزیزم!
من و شما به جایی رسیده ایم که باید از شر این افکار مزاحم راحت شویم. حالا که به اندازه کافی دست در نظریه های مربوط به چاقی (تصویر بدن زنانه، فمینیسم و غیره) برده ایم اما ناکام در درونی کردن شان بوده ایم، چه خوب که کاری کنیم و این پروژه ی چاقی را به طور کل از دستور برنامه مان، -در گیر و دار هزار دغدغه ی دیگر،- خارج کنیم. پیشنهاد من برای این کار قطعا توسل به هر گونه عمل غیرسالم و غیر بهداشتی در باب لاغر شدن است. چرا که می دانید، الغریق یتشبث بکل حشیش یا چیزی در همین مایه ها. منتظر پاسخ تان هستم.
دلتنگی و بوسه،
سایب
 
 
سلام دوباره،
سایب جان!
دارویی وجود دارد به نام زنولیپ. این زنولیپ را مادرم مصرف می کند و چیز خوبی است. بر عکس آن چه ما فکر می کردیم چیز گرانی هم نیست. می توانیم این پروژه را عملی کنیم و یک بار برای همیشه دست از فکر کردن به مسئله ی وزن و ترازو برداریم.
مخلص،
سین
 
 
سلام،
سین عزیزم!
پس از جمع کردن اطلاعات و جستجوهای فراوان اینترنتی، به نظر می رسد که این دارو، برای گلسترول بالای سرکار والده گرامی تجویز شده و نه برای کاهش وزن ایشان. اگر پیشنهاد دیگری دارید بیان کنید، چون من در مرز تسلیم شدن به   جبهه ی مولکول های چربیِ دور ِشکمم هستم.
با شرمندگی بسیار،
سایب
 

March 19, 2014

Just A Reminder

 
 
 
«چرا فمینیسم در تهران حبل الورید است؟»
«1- انسان قوز نامرئی»
در برخی مکان های تهران باید سیاست محو و کمرنگ شدن را پیش می گرفتی و آرام و آهسته رفت و آمد می کردی. من به شخصه ترجیح می دادم حالا که شب است و میدان آزادی ام و از مردم می ترسم، قوز کنم. یا حالا که ظهر است و  میدان ولیعصرم و از گشت ارشاد می ترسم قوز هم بکنم. در قوز کردن صداقتی وجود داشت که در محکم و استوار قدم زدن وجود نداشت. بعد می رفتی دانشکده، یک گوشه ای مخفی می شدی و قوز می کردی، سیگار می کشیدی. آخر هفته سرتان خلوت است؟ چه خوب! می توانیم همدیگر را ببینیم؟ چه خوب! برویم یک گوشه ی تاریک در خانه ی فلانی که ننه باباش نیستند سیگار بکشیم و قوز کنیم؟ بسیار عالی. پیشنهاد من؟ دیگر هیچ گاه قوز نکنید.
«2- تخت خواب های تنگ»
من عاشق تیپ بندی امور و حرف زدن در بابش هستم. یکی از تیپ هایی که حداقل در زندگی شخصی ام زیاد تجربه اش کردم تیپ «خیلی مرد-خیلی شکننده» است. این تیپ را می شود راحت پیدا کرد، اما معمولا در رابطه های شخصی و در گروه های مختلط جنسیتی بروز می یابد. از یک طرف یک جور خاص خیلی شکننده ای، کوچک ترین چیزها می تواند مردانگی این تیپ را به باد دهد. مثالش می تواند ناتوانی در باز کردن درب شیشه ی مربا باشد. خیلی خیلی ساده. از طرف دیگر، چون کارمندی که هر روز ساعت هشت صبح باید کارت ورود بکشد، آن ها هم باید مردانگی شان را اثبات و تمدید کنند. شما چه طور یک چیزی را اثبات می کنید؟ این تیپ ، از حرف زدن بی وقفه برای اثبات خویش مدد می جوید. ممکن است ساعت ها با افراد این تیپ وقت بگذرانید و به این فکر کنید که چه طور ممکن است فرد مقابلتان از حالت چهره تان، و از جمله های کوتاهِ بی ربطِ وسط مکالمه تان نفهمد که در حد مرگ بی حوصله شدید. پیشنهاد من؟ همان جا زبان بگشایید و بگویید چه قدر حوصله تان سر رفته است تا مثل من بعدها مجبور به انتشارش در وبلاگتان نشوید.
این تیپ از انسان ها، با مشکلاتی که با مردانگی شان دارند، به راحتی می توانند فمینیسم را بیاورند جلوی صورت تان. کافی است در نزدیکی سه مورد از این انسان ها باشید تا بتوانید با برخی آرمان های فمینیسم همزادپنداری کنید.
«3- صاحبان سخن»
بسیج دانشکده علوم اجتماعی یک پدیده ی درخشان بود. خیلی ها بسیج دانشکده ی علوم اجتماعی را نرم و نازک و دست به قلم تلقی می کردند. اما وجه مشخصه ی آن برای من، طنز قوی شان بود. آن ها می توانستند دغدغه های جدی اجتماعی را به بهترین نحو به ابتذال بکشانند. مثلا، فعالان جنبش سبز را پفک-خور می نامیدند. یا این پوستر بالا می توانست کار آن ها باشد. قابل تصور است برایم که این آدم ها وقتی سر کار بروند، چنین پوسترهای جمعیت شناسانه ای از دلش در می آید. آن ها بی شمارند و متنوع. اما فمینیست بودن من به طنز بسیج دانشکده محدود نمی شد. دامنه اش به طنز کامران نجف زاده و طنز مجری های صدا و سیما، به پوسترهای درون شهرها، به ادبیات رسمی، و در نهایت به لبخند حراست و خانم حجاب ها می رسید. پیشنهاد من؟ هیچ ایده ای ندارم.
 
 
در واقع جالب ترین وجه محل جدید زندگی ام، رهایی نسبی ام از فمینیسم است. این عبارت پارادوکسیکال است چرا که فمینیسم خود همیشه برایم رهایی بخش قلمداد شده است. اما منظورم از رهایی نسبی چیست؟ فمینیسم دیگر در وین مرا خفه نمی کند. در تهران فمینیسم همه جا می توانست گلویم را بفشارد. کار، محیط گرم جامعه، ...
مثلا یک شب می شود مست و پاتیل با قدم های گنده، نیمه های شب، تنها، در یکی از مناطق وین که ای، بد نیست، اما خوب هم نیست، راه رفت. که شاید به ذهن آدم برسد چه کار کنم و چه کار نکنم. باید بترسم؟ می توانم راحت هدفونم را در گوشم بگذارم؟ بعد می شود فکر کرد هه، این جا تهران نیست. می شود قدم های استوار تلو تلو خوران برداشت به سمت خانه.

January 19, 2014

Bluebird

 
1. من هیچ گاه ادعا نکرده ام که دگم نیستم. همیشه دگم بوده ام و چون ایمانی قوی ندارم، برای ادامه ی زندگی ام به دگم بودن ام احتیاج دارم. مهم ترین چیزی هم که در تمام این سال ها به آن تمسک جسته ام، فمینیسم بوده است. وقتی می گویم فمینیسم، منظورم فمینیسم به معنای عام اش است. هیچ نحله ی خاصی مد نظرم نیست. همیشه با همه شان عشق کرده ام. یعنی برای مشکل دار ترین و بی مغز ترین شان هم خودم را نگرفته ام. فمینیسم شیرین  است. حالا هر چه.
تهران، دادم موهایم را صاف کردم. به مقدار گزافی پول دادم. ته اش آن طور که می خواستم در نیامد. در همان دوره ی زمانی ای هم بود که درگیر افکار وسواسی شدید در باب چاقی ام بودم. یعنی هر جا می رفتم دو سه بار گوشزد می کردم که خیلی چاق شده ام. الان می گویم به تخمم که چاق شدم. می خورم چاق تر هم بشوم. اما آن موقع، هم می خواستم موهایم را صاف کنم، هم می خواستم چاق نباشم. فکر می کردم شده ام یک گونی سیب زمینی. به گوشتی در شکمم فکر می کردم که وقتی کمی خمیده روی صندلی می نشستم می شد به دست گرفت اش. وقتی وارد خانه ی تهران می شدم، دمِ در می رفتم روی ترازو. کس-خلی شاخ و دم ندارد که. هر بار هم به شکلی جدید ظاهر می شود. به دوستانم می گفتم در به کار بستن کوچک ترین موضوعات فمینیستی در زندگی روزمره ام شکست خورده ام. که این هم شر و ور است. تنها نکته اش این بود که در تهران، من بیش از حد به خود انتقاد می کردم. چه به بدنم و چه به چیزهای دیگر. بعد، بازگشتم این جا و همه چیز گل و بلبل شد. تهران مرا دچار دو قطبی بدی کرده بود. همان دو هفته ی کوتاهش. در یک آن غر می زدم به آلودگی هوا و گشت ارشاد-دو کلیشه ی صادقِ متداول- و ده دقیقه ی بعد بغض می کردم که می خواهم تهران بمانم. تهران دگم های مرا هم زیر سوال برده بود.
2. تجربه ها دو دسته اند. برخی شان بسیار گذرا، و برخی دیگر اصطلاحا "تو-کون" انسان هستند. می خواهم از اولین تجربه ی تو-کون خود در محل جدید اقامتم بگویم.
ماجرا این بود که من همیشه انسان های قدبلند کمرنگ موفرفری را دوست داشته ام. بعد یکی پیدا شد اینجا که چشم آبی هم بود. همه چیز هم خوب پیش می رفت. من، سالم؛ او، سالم. من، مهربان؛ او، مهربان. باهم چای می خوردیم. می رقصیدیم. وقت می گذراندیم. اما به جایی رسیدیم که من دیگر سالم نبودم. مهربان هم نبودم. بدبین و سایکو شده بودم. می خواستم سر به تن اش نباشد. دیگر چشمان آبی-خاکستری اش هم نمی توانست مهرش را در دلم جا کند. خیلی هم بامزه بود. خیلی هم مهربان بود. اما برای خودش. همان موقعی هم بود که من به تهران رفتم و بازگشتم.
بعد رفیقم به من گفت همیشه همین طور بوده ای. وقتی همه چیز خوب می شود و کسی زیاد تحویل ات می گیرد فکر می کنی باید بروی بعدی. من اما خیلی منطقی تر از این حرف ها هستم. به آدم ها، کس-خلی شان، و شرایط متفاوت شان احترام می گذارم. اصلا اگر بخواهم بگویم چرا فکر می کنم خیلی استثنایی و فوق العاده ام، همین دلیل را می آورم. این که به آدم ها احترام می گذارم.
3. اما خب، دارم دروغ می گویم. یعنی دلم می خواهد این طور باشم اما نیستم. ماجرای به کار بستن فمینیسم در زندگی روزمره ام هم همین طور است. از دستم در می رود.
 
"There's a bluebird in my heart that
wants to get out
but I'm too tough for him,
I say,
stay down, do you want to mess me up?"


July 12, 2013

One Of A Kind
















از بدي هاي زندگي در تهران، (دقت داشته باشيد كه اين جمله نفي ما عدي نمي كند،) يكي اين است كه بايد ژانرت را به هر جمعي ثابت كني. صحبتم در باب جمع هاي در كوچه و خيابان نيست. آشنايان دور و نزديك را مي گويم. مثلا اگر شبي مست شدي، بيش از حد خنديدي و شبش كارهايي كردي كه يادت نمي آيد، براي باقي جمع حتما اين سوال پيش مي آيد كه فلاني كس خوبي هست يا خير و در ثاني راحت مي دهد يا نه. نمي تواني بگويي به تخمم كه چه فكر مي كنند. در عين حال كه خودت مي داني چه قدر غرايز انساني در تو با طروات و انساني مي تپند كه در ديگران، و چه قدر خوشگذراني و شر و ور گفت به تو شور مي دهد كه به ديگران.
بهار پارسال، مثل سال هاي پيش، چند نفر از آشنايانم براي رفتن به خارج از كشور، مهماني خداحافظي گرفته بودند. در يكي از اين مهماني ها، من آشناي دورتري را ديدم كه در واقع دوست دوستان من بود، اما هيچ گاه دوست خود من نبود. من او را كه نون مي نامم اش، به تراس دعوت كردم. (اين كاري است كه خيلي به آن علاقمندم و هميشه روي كساني كه با آن ها تيك و تاك داشته ام جواب داده است.) و باهم گپ و گفتي داشتيم. پس از حدود يك ماه، او مرا به مسافرت دعوت كرد و من هم پيشنهادش را نسبتا بي درنگ پذيرفتم.
من هيچ اطلاعاتي از مسافرتي كه قرار بود در آن باشم،  نداشتم. نمي دانستم خانه است، ويلاست و يا اين كه قرار است چادر برپا شود. فقط مي دانستم نفر سومي در كار است و مكان از آن نفر سوم است. دليل بي اطلاعي من از كل ماجرا، رله بودنم نبود؛ هم مي توان گفت، من نون را -با واسطه- مي شناختم و به او اعتماد نسبي داشتم. و هم آن كه مسافرت برايم بيشتر نوعي از ماجراجويي ناشناخته بود كه در دانستن جزئيات آن لزومي نمي ديدم. در نهايت برنامه انجام شد. من شب كنار نون خوابيدم و اگرچه هيچ نوعي از سكس بينمان اتفاق نيفتاد، صحنه اي كه نفر سوم با آن روبرو شد كنار هم خوابيدن من و نون در آن شب بود. پس از آن، در طي دوره ي سه-چهار ماهه اي كه من با نون دوست بودم، چندين بار نفر سوم را ملاقات كردم و دوستي نصفه نيمه اي بين من و او شكل گرفت؛ در يكي دو  قرار نيم روزه باهم در شهر چرخيديم و قرار شد يك روز مشخص باهم به مسافرت برويم.
انكار نمي كنم همان موقع هم از ذهنم گذر مي كرد كه ممكن است اتفاقي بينمان بيفتد. نفر سوم از نظر من جذاب بود. هرچند اين امور اهميت چنداني برايم نداشت.  هميشه همين طور است. تو يك نفر را مي بيني، اگر نرفت روي اعصابت و حس كردي با او به تو خوش مي گذرد و اين حس تا حدود كار راه بندازي متقابل بود، رابطه ات را ادامه مي دهي. نمي خواهم بگويم خودم به اين فرمول پايبندم. اما اين بار بودم. اين بار موضع متمدني داشتم. در هر حال، امري كه آن موقع مرا آزار مي داد خاطره و نوع برداشتي بود كه نفر سوم در مسافرت سه نفره اولمان از ماجرا داشت. با خودم فكر مي كردم اگر ماجرا اين طور باشد كه او به خاطر  وقايعي كه شاهد عيني اش بوده است به من پيشنهاد مسافرت داده است، خيلي بايد به حال مسافرتم و خوش بيني ام دلسوزي كنم. و به تعبير فوئنتس از زبان اليزابت در پوست انداختن، خودم و او را هم چون دو خرگوش كه با يكديگر آشنا مي شوند متصور شده بودم: مسافرت با يك دوست نصفه و نيمه كه باهم حرف زده ايم و وقت گذرانده ايم؛ پر از هيجان و ناشناختگي. (ماجرا، حالا براي من هم خنده دار است!)  حال آن كه شايد بهتر بود اين طور نگاه كنم: مسافرت با كسي كه يك بار پنداشته است تو راحت كس داده اي، و پس از آن دارد شانس خود را امتحان مي كند.
در پست بعدي، مسافرت مذكور با نفر سوم را همين جا برايتان نقل مي كنم؛ يك مسافرت كسل كننده. فعلا اين ها را گفتم كه بگويم مفتخرم كه بدانم و اهميتي ندهم!